
ساختار شعر ، ساختار بسته و محدودی نیست ، در هر دوره می توان از شعر تعاریف و نمونه های جدیدی ارائه داد .
اگر بپذیریم که شعر تغییر زبان است به شکلی که بیان کننده ی احساسات و اشارات شاعر باشد ، باید با هر گونه تغییر گفتار که با مخاطب ارتباطی غیر از ارتباط های عادی گفتاری برقرار می کند و دارای امتیازاتی مضاف بر امتیازات گفتمان معمولی است ، بعنوان یک بیان شعری برخورد نماییم .
حال هر چه این نوع بیان بتواند در برقراری ارتباط با مخاطب خود قوی عمل کند ، می تواند در جذب مخاطب موفق باشد .
امروزه شرایط مخاطب به گونه ای است که کمتر کسی فرصت نشستن و خواندن و اکتشافِ محتوا از متون بلند ادبی یا متون کوتاه اما پیچیده ای که محتوا را درون لایه های زیرین واژگان خود مخفی نموده است دارا می باشد .
بنابراین می بایست سعی شود چنانچه قرار است دگرگونی در شعر بوجود آید به گونه ای باشد که به ارتباط بین شاعر و مخاطب لطمه ای وارد نکند .
این شاعر و روزنامه نگار جنوبی همچنین افزود :
ویژگی هایی مانند : زیبایی ، مصور بودن ، خیال انگیزی ، نوآوری و خلاقیت و امثال اینها نیز کماکان به عنوان شاخصه های ارزیابی یک اثر ارزشمند به قوت خود باقی خواهند ماند ، امّا اگر بتوان تمام یا قسمتی از این خصوصیات را به گونه ای وارد شعر کرد که مخاطب برای دست یابی به آن نیاز به اکتشافات مرسوم در شعر کهن و کلاسیک یا حتی برخی از انواع شعر نو و بخصوص شعر سپید نداشته باشد ، گام موثری در ایجاد ارتباط بهتر با مخاطب خود برداشته ایم .
کد خبر : 87396
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:28 توسط شریعت |
سلام شعر تعاریف مختلف و متعددی دارد - ولی این به آن معنی نیست که تعریف جدیدی از شعر نتوانیم داشته باشیم . اگر بپذیریم که شعر تغییر زبان است به شکلی که بیان کننده احساسات و اشارات شاعر باشد - باید با هر گونه تغییر گفتار که با مخاطب ارتباطی غیر از ارتباط های عادی گفتاری برقرار می کند و دارای امتیازاتی مضاف بر امتیازات گفتمان عادی است - بعنوان یک بیان شعری برخورد نماییم . حال هر چه این نوع بیان بتواند در برقراری ارتباط با مخاطب خود قوی عمل کند - می تواند در جذب مخاطب موفق باشد . امروزه شرایط به گونه ای است که کمتر کسی فرصت نشستن و خواندن و اکتشاف محتوا از متون بلند ادبی یا متون کوتاه اما پیچیده ای که محتوا را درون لایه های زیرین واژگان خود مخفی نموده است - دارا می باشد . بنابراین می بایست سعی شود چنانچه قرار است دگرگونی در شعر بوجود آید به ارتباط بین شاعر و مخاطب لطمه ای وارد نکند . ویژگی هایی مانند : زیبایی - مصور بودن - خیال انگیزی - نوآوری و خلاقیت و امثال اینها نیز کماکان به عنوان شاخصه های ارزیابی یک اثر ارزشمند به قوت خود باقی خواهند ماند . این توضیح به این دلیل مطرح گردید که پاره ای از دوستان که در پست قبل پرسش هایی را مطرح نموده بودند به پاسخ رسیده باشند . از خونِ ایمانم گذشتم تا چشم هایت تبرئه شوند امّا بد اخلاقی ات را نخواهم بخشید
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:43 توسط شریعت |
بی شک
فکرِ پس گرفتنش نبودند
وگرنه
بر دوشَت نمی گذاشتند
امانتی را
که بلعیدی
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:49 توسط شریعت |
چه دوران عجیبی شده که شاعرا هم ، گاهی وقتا حرف همو نمی فهمن . دیروز رفتم کنارِ اسکله ، گفتم شاید دخترِ ناخدا رو ببینم ، اینجا که نمی شه چاه حفر کرد ، حداقل حرفمو به اون بگم . وقتی دیدمش گفت : هنوز قلابت ، شال می بافه ؟(اشاره به شعر «اعتراف » ) گفتم : مگه سردت شده ؟! گفت : سرما برای ماهیِ جنوب نیست . ما طبعِ گرمی داریم . گفتم : مُدِ قلاب گذشته ، امروزه ، تور می بافن . گفت : تور رو عنکبوت برا حشرات یا حرکت خودش می بافه . تو ، واسه ی قاصدکت ، آغوشتو باز کن . بعد در حالی که آی دیشو خاموش می کرد دور شد . تازه فهمیدم که توی افکارش ، رقص و پایکوبی موج می زنه . راستی ، دختر ناخدا یه ماهی ِ که توی بندر ، به این اسم صداش می زنند . و اما شعر مرتبط : اعتراف اعتراف می کنم دریا با تمام عظمتش چشمم را نگرفت قلابم را به احترامِ دختر ناخدا گذاشتم تا مادرم برایم شال ببافد بیندازم پشت سرم کسی حرف نزند حالا نشسته ام مقابل آکواریوم گیر کرده ام در قلاب ماهیِ کوچکی که اقیانوس را جستجو می کند
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 1:7 توسط شریعت |
با پنجه های داغش
گلویم را می فشارد
دست و پا می زنم
برای خلاص شدن
گرد و خاک
بلند می شود
عابری که عصایش
عرضِ گام هایش را
مین می جویَد
دستمالش را
از روی سر
می آورد مقابل بینی اش
گرد و خاک ، کم کم
می نشیند جای دیگر
حس گرهای عصا
که به من بر می خورد
آلارم می زند :
یعنی ، مین ، خنثی شده
عابر ، دستمالش را بر می گرداند
روی سرش
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:22 توسط شریعت |
شعری از سال های گذشته : درونِ كوچه از شلاقِ گرم آساي خورشيدي كه از اقصي نقاط عرش مي بارد و هر جنبنده اي را محو مي سازد يكي از ساكنين دائم كوچه از آن تيرِ عمودِ برق مي پرسد : كه سايه شاخه اي چند است ؟ يكي آن سوي مي خندد … ![]()
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:56 توسط شریعت |
خورشید
به خیابان های تهران
که خیره می گردد ،
هوای جنوب
کمی تا قسمتی
خنک می شود
با این حساب
بعید نیست
که زمستان
برف هم
ببارد
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:21 توسط شریعت |
پس از مدت ها ، یک غزل : برپا شده امروز ، چه گردابِ عجیبی دریا چه ستم کرد ، به صیادِ نجیبی در تور نهنگ آمده صیادِ نگون بخت ! بُگریز اگر با چَمِ این کار ، غریبی در پشتِ تو فریاد زند شعله ی فانوس سنگینیِ این تور ، تو را داده فریبی این طعمه تو را تور کند ، گر نکِشی پس این نکته شنو از سخنِ مردِ ادیبی آن شیر که گفتند تو را ، شیرِ دگر بود اینجا نبُوَد شیر به جز ، ظرفِ حلیبی فرزندِ خدا هم که تو را نام گذارند جایی نبرندَت به جز ، روی صلیبی
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:27 توسط شریعت |
سلام راستش قصد نداشتم که به این زودی پست جدید بنویسم ولی یه اتفاق غیر منتظره به این پست حالت اورژانسی داد . گاهی وقت ها با خودم فکر می کردم چرا خدا خودشو از دید ما پنهون می کنه ؟ حالا فهمیدم که ظرفیت ما خیلی پایینه فقط ادای آدمای با ظرفیت و در میاریم . گاهی وقت ها فکر می کردم که شمال - جنوب - غرب و شرق فقط تقسیمات جغرافیایی هستند . اما الان فهمیدم که نه خیر تقسیم بندی ظرفیت ها و معرفت ها هم هستند . گاهی وقت ها فکر می کردم برای اینکه کسی رو بزرگ نشون بدی - عیبی نداره اگر کمی خودتو کوچیک کنی . اما الان فهمیدم که این اشتباهه - خیلی که خاطرش پیشت عزیز باشه بهتره کمکش کنی که بزرگ بشه . چون هر چقدر کوچیک بشی بازهم بزرگتر از ظرفیتش هستی . گاهی وقت ها فکر می کردم کسی که توی یه شهر بزرگ زندگی می کنه چیزهای بزرگتری هم یاد می گیره . اما الان فهمیدم که این هم اشتباهه - برای یاد گیری - چشم فقط یکی از الزاماته ولی ظرفیت شرط اوله که ربطی به بزرگی و کوچیکی محل رشد نداره . گاهی وقت ها فک . . . ول کن چرا دارم وقت شما عزیزا رو میگیرم . اینا رو برای اون قناری می گم که تا دیروز هر چه اصرار می کردیم - صداش تا نوک منقارش هم نمی رسید اما امروز فریاد اعتراضش گوش کر و باز می کنه . کاش میدونستم اعتراض به چی . میگفت ما در مقام قضاوت نیستیم - اما نشسته برا خودش بریده و دوخته و پوشیده . اما قسمتی از یک شعر به همین مناسبت : تمام شعرهای شهریورم را دور خواهم ریخت ..... ..... مرداد این جسارت را به من داده بگذار پاییز فصل دل تنگی باشد بهار اشاره ای بیش نیست . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 22:26 توسط شریعت |
نمی دانم چرا موضوع این پست مصادف شد با هفته ی دفاع مقدس آريوبرزن : سردار بزرگ ايران است که با شهامتي در خور ستايش و ماندگار ، لشگر ايران را تا آخرين لحظه در برابر ارتش اسکندر مقدونی نگهداشت و مقاومت نمود و جان سپرد و حماسه اي در تاریخ ایران از خود برجای گذاشت . گونه های اساطیرِ این سرزمین به سرخی می زنند از غروبِ رنگینِ تو که طلوعِ هزاران خورشید را از پسِ قامتِ کوهستانی که هنوز به احترامت پابرجاست نوید می داد ، ، خون تو سردار ! طعمِ تلخ حقارت را شیرین کرد یعنی (هنر نزدِ ایرانیان است و بس) بیست و چند قرن می گذرد ولی هنوز مادران این سرزمین فرزندان خود را به نام تو نمی خوانند ، هرگز ، تندیسی هم به یاد تو بر پا نشد هرچند ، ماندند نام هایی که بر شرافت این ملت تاختند ولی من شعری برای تو می نویسم تا زمزمه کند در گوش فرزندم که : غبار رزمِ تو شش های سرزمینم را زنده کرد
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:7 توسط شریعت |
همه ش بهونه می گیره ، نق می زنه ، چند وقتیه که حسابی بهم ریخته ، هی اینور و اونور سرک می کشه . راستش از اون روزِ اوّل که بهم دادیش ، وضعِ خوبی نداشت ، هنوز دهنش بو شیر می داد که فکر می کرد شیر شده ، نعره می کشید . وقتی هم یه آهو یا غزال یا نمی دونم پرستو ، پروانه یا چیزی تو همین مایه ها می دید ، چیزِ دیگه ای رو نمی دید . یادمِ یه روز یکی از همینا که ادعا می کنن از قوم و خویشاتن و خلاصه تعصبتو بدجوری دارن ، بهش گفت : اگه آدم نشه ، بعداً یه سیخ می کنن یه جاییش . اونم انگشت شصتشو با فاصله ی تقریباً نیم متر گرفت جلو بینیش . حالا پشتش از کی و از چی گرمِ من که نمی دونم ، فقط اینو می دونم که تمومِ بهونه ش تویی ، شایدم این کارا رو می کنه تا توجه تو را به خودش جلب کنه ، خلاصه می ترسم براش حرف در بیارن ، جدی می گم ، اوضاع خیلی بهم ریخته ست . چند روزِ پیش ، یکی از دوستای اورتوپدم می گفت : چند تا دلِ شکسته رو اورده بودن معاینه کنه ، طفلکیا ، برا همشون حرف در اورده بودن . نمی دونم ، دیگه خودت می دونی ، من که میگم بیا دستشو بگیر و ببرش ، بقول قدیمیا : مَهر حلال ، جون آزاد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:20 توسط شریعت |
یادم باشد امشب برای خودم اسفند دود کنم چون با تمامِ بی معرفتی هایم لحظه ای از فکرم بیرون نمی رود ، شب های قدر هم نزدیک است گوش شیطان کَر من بدون اینکه کاری کنم احساس خوبی دارم
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:18 توسط شریعت |
به سادگی هر چه تمام تر من همان گمشده ام در غُربت که تو را می جویم ، می خوانم من در این کُنجِ فراموشی خود توی باغِ برهوتِ ذهنم که به اندازه ی یک غنچه ی نشکفته معمّا دارد بوی پنهانِ تو را می شنوم ، من گُلستانِ تو را نقشی از گوشه ی لبخند خودت می دانم من تو را می جویم می خوانم و به زیبایی لبخند تو سوگند به پا می دارم که تو را در همه ذرات ، عیان می بینم من به خُرسندیِ تو خُرسندم من به سرمستی تو سرمستم من به خود می بالم که در این وسعت بی حد و حصار به تو دل خوش دارم به تو می اندیشم .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 20:1 توسط شریعت |
جهان هستی را قانونی است تغییر ناپذیر و مرگ ،منشوری فرا گیر از این قانون ، فصلی با عظمت و حیرت انگیز ، سرشار از هیجان ، از بیم ، از امید ، لحظه ای استثنایی ، فوق تصور و تجربه ناپذیر . مرگ ، لحظه ی بلوغ است ، چتری است بر فراز تمام عناصرِ هستی ،گامی است به سوی تکامل ، چون جهان رو به تکامل است و این مقدمه ی آن ، مقدمه ای با شکوه که جز کمال مطلق ، هیچ کس و هیچ چیز را گریزی از آن نیست. لحظه ای است که اگر در امتداد یک زندگی ِ کامل حاصل شود ، سزاوار پایکوبی است .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:49 توسط شریعت |
او به طور رفت اینان در تور وقتی بیرون آمد کسی را ندید
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:59 توسط شریعت |
گوش های من می شنوند ، حتی اگر سکوت کنی آهای عقل کل ! حلاج ، روحِ سرکش داشت جسمش را چرا بر دار کردی ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:52 توسط شریعت |
سلام خدمت دوستان عزیز همانگونه که در عنوان وبلاگ « محله ی ما » آمده و آرشیو موجود موید این مساله می باشد - این وبلاگ بمنظور طرح موضوعات ادبی - تاریخی و اجتماعی ایجاد گردیده و به شدت از طرح مسائل سیاسی پرهیز می نماید .یکی از دلایل این تصمیم این است که قصدم ایجاد محیطی آرامش بخش بود تا هر گاه از مسایل سیاسی یا منطقه ای خسته شدم - اوقاتی را به آرامی در این محیط بگذرانم . از آنجاییکه بر خلاف انتظار - پست « مرثیه ای برای ندا » به جای آنکه از منظر ادبی و اجتماعی نقد شود - بیشتر رنگ و بوی سیاسی به خود گرفته بود و بعضی از دوستان کامنت های تندی را بر علیه یکدیگر می گذاشتند و این موضوع مرا ناچار می نمود که علیرغم میلم بعضی از کامنت ها را حذف نمایم و این کار باعث رنجش و گله مندی پاره ای از دوستان شده بود ( هر چند کامنت هایی از این جنس که مستقیماٌ به خودم مربوط می شد را می گذاشتم ). لذا نهایتاٌ تصمیم به برداشتن پست مذکور گرفتم. تا بیش از این شرمنده دوستان نشوم . به زودی با پستی جدید به روز خواهم شد . این وبلاگ تنها بخش کوچکی از محیط اطراف ماست .
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 23:39 توسط شریعت
آهای ! اتفاق بر جاست از سینه ام پایین بیا شُش های من تشنه اند نه شانه های مرا فراموش کن چیزی برای دیدن چشم های تو ، ندارند او نخواهد افتاد
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:4 توسط شریعت |
این پست ، پاسخی است به سوال خانم بهاره ضیایی که در پست : ایران پناهگاه پیامبران الهی ، مطرح شده بود . چون پاسخ کمی طولانی شد و همچنین این سوال برای خیلی از دوستان نیز مطرح شده بود ، تصمیم گرفتم پاسخ را تحت یک پست جدید ارایه دهم . سوال ایشان این بود : چرا اکثر پیامبران از قوم بنی اسراییل یا در نهایت از نژاد سام بوده اند و مثلا در سرخپوست ها یا سیاه پوستان نه؟ سلام بر شما هر چند سوالات معقول و اساسی شما در ارتباط مستقیم با موضوع بحث نیست ، ولی یکی از پرسش های متداول در ذهن بسیاری از دوستان می باشد که بنده از دو منظر پاسخ شما را می دهم . اول از منظر کتاب آسمانی ما مسلمانان ، اینگونه عنوان می شود که : خداوند بهتر می داند که رسالت خود را در کجا به انجام رساند ، یا اینکه اشاره به این موضوع می نماید که اعراب قومی بسیار متعصب ، هم نسبت به نژاد خود و هم نسبت به آداب و سنن نیاکانش می باشند . بنابراین می بایست پیامبر یا پیامبرانی از میانِ خودشان مرسول شوند . ضمن اینکه اشاره به این موضوع ضروریست که بر اساس عقیده بسیاری از مورخین و صاحب نظران ، ظاهراً بیش از دو تن از پیامبران از نژاد عرب نبوده اند و ما باقی همانگونه که اشاره نموده اید از قوم بنی اسراییل می باشند . و اما منظر دوم که دیدگاه خودم می باشد این است که چون منطقه خاورمیانه از گذشته های بسیار دور یکی از مناطق پر جمعیت بوده و همچنین محل تلاقی فرهنگ های اقوام مختلف بوده و می باشد و نیز اولین پیامبران توحیدی بعد از آدم ابوالبشر(ع) دعوت خود را در این منطقه آغاز نموده بودند و اینکه دین الهی می بایست به تدریج بر بشر ارائه گردد ، پس نمی توانست مثلاً فصل اول بعثت در این منطقه و فصل بعدی در شرق دور باشد . بنابراین می توان نتیجه گرفت که هدف ، تکمیل دین الهی در یک منطقه و سپس ترویج آن به مناطق دیگر بوده است . کثرت پیامبران بنی اسراییل نیز بدلیل کثرت بهانه جویی های این قوم بوده و این که خداوند می خواسته با ارسال پیامبران متعدد ، حجت خود را بر اینان تمام کند . همانگونه که در قرآن کریم آمده است خداوند در چند مرحله به آنان برتری داده و می دهد . نکته مهم تر اینکه کثرت پیامبران یک قوم یا نژاد هیچ دلیلی بر برتری یا توجه ویژه باریتعالی به آن قوم یا نژاد ندارد ، بلکه می تواند دلیلی بر دیر فهمی و دیر پذیری آنان باشد ، و همچین بیان کننده عمق جهل و گمراهی ایشان . به همین دلیل است که برای قوم متمدن ایران وجود یک پیامبر به نام زرتشت کافی بود تا بدون خونریزی یا نیاز به معجزه ، آموزه هایش مورد پذیرش اکثریت ایرانیان واقع شود . و همین خصلت بود که هزاران سال پس از زرتشت باعث شد تا ایرانیان دعوت اسلام که شباهت های فراوانی به دین باستانیشان داشت را بپذیرند . و من بر خلاف نظر عده ای که معتقدند اسلام به ضرب شمشیر ، خود را به ایرانیان تحمیل کرد ، معتقدم که اسلام اگر چه به ضرب شمشیر وارد ایران شد ولی به میل و اراده ی ایرانیان ماندگار شد . دلیل محکمم نیز این است که در همان زمان که ایرانیان قوم مغلوب محسوب می شدند ، برای احیای هویت ملی خود ضرب شصت های محکمی به خلفای نژاد پرست نشان دادند . و دیگر اینکه ایرانیان بیش از سایر اقوام مسلمان توانستند خدمات ارزنده ای را به دین نوپای اسلام ارایه دهند تا جاییکه چیزی نگذشت که اقوام مسلمان از عرب گرفته تا غیر عرب همه وام دار دانش و علم ایرانیان تازه مسلمان شدند و این میسر نمی گردید مگر بر پایه علاقه و باور ایرانیان به دین اسلام . اکنون مسلمانان با ملیّت های مختلف در سراسر جهان پراکنده اند . آیا اگر پیامبر اسلام غیر عرب بود ، این دین می توانست در بین اقوام عرب مورد پذیرش واقع شود ؟ ، جواب با توجه به اشاره خداوند در قرآن کریم به عمق تعصب و اصرار اعراب بر پیروی از آیین و رسوم پیشینیان خود ، منفی است . بنابر این متوجه می شویم که گاهی اوقات برای سعادت یک ملت ، یک اشاره کافی است ولی برای خروج یک ملت از جهل و تباهی ، صدها مناره نا کافی .
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:0 توسط شریعت |
به گواه تاریخ ، سرزمین ایران هزاران سال قبل از میلادِ پیامبران یکتاپرستی همچون نوح (ع) ، ابراهیم (ع) ، عیسی (ع) و موسی (ع) ، با عنایت اهورا مزدا و به لطف آموزه های زرتشت (ع) ، گام در مسیر یکتاپرستی نهاده و با تقسیم جهان به دو قطب روشنی و تاریکی یعنی اهورا مزدا ( خدای یکتا ) و اهرمن (شیطان ) ، قدرت استنباط ، فهم و شعور خود را به رخ دیگر ملل می کشید . در امپراتوری عظیم ایران باستان و به خصوص در دوران هخامنشیان ، به دلیل آزاد بودن افراد در انتخاب مذهب ، ملل مختلفِ تحت سیطره ی این امپراتوری ، آزادانه مذهب خود را انتخاب و بر اساس قوانین فردی آن عمل می کردند . یعنی بر اساس قوانین کشور هیچ فرد یا گروهی به خاطر داشتن دینی غیر از دین رسمی کشور محاکمه یا بازخواست نمی شد . به همین دلیل همواره ایران پناهگاه امنی برای یکتا پرستان و دگر اندیشان سرزمین های دیگر بوده . وجود مقبره های متعدد در کشور که اکثراً منتسب به پیامبران بنی اسراییل می باشند ، خود گواهی بر این مدعاست . این پیامبران یا توسط برخی از پادشاهان ایران از بند شرک پرستان رهایی یافته و راهی این دیار شده اند ، یا خود پس از ادای تکلیف و بر حسب اقتضای زمان و به منظور دفع خطر ، به این سرزمین هجرت نموده اند . از آنجاییکه میان رسالت این پیامبران الهی و فرامین زرتشت تشابه زیادی وجود داشت ، اینان بدون هیچ گزندی در این سرزمین رسالت خود را ادامه دادند و در نهایت در همین خاک به ابدیت پیوستند . از علل دیگر هجرت این پیامبران به سرزمین ایران ، می توان از وجود پادشاهانی ستم گر در بین النهرین نام برد که معروف ترین آنان بخت النصر سامی نژاد بابلی بود . این حاکمان ، اکثرِ این پیام آوران رستگاری را در بند خود کشیده بودند ، پس از پیروزی کورش کبیر بر بابل و انقراض آن دودمان ، این پیامبران در بند ، از اسارت رسته و به ایران کوچ کردند ، که بارزترینشان حضرت دانیال نبی (ع) بود . در زیر به مقبره هایی اشاره می نمایم که در طول قرون متمادی ، همچون نگینی در دل این خاک مورد احترام مردم مسلمان ایران قرار گرفته و چون سندی معتبر بهترین گواه بر مهرورزی ، یکتاپرستی ، آزادی اندیشه و امنیت اجتماعی در میان ایرانیان و ایران باستان می باشند . حضرت سيم (ع) و حضرت لام (ع) طبق باور اهالی سمنان و همچنين كتيبه موجود ، دو نفر از فرزندان حضرت نوح (ع) به نام هاي سامالنبي و لام النبي در محلي در 18 كيلومتري شمال شرقي سمنان بر فراز كوه مرتفعي دفن شدهاند .
آن حضرت که در اسارت بخت النصر بود ، توسط کوروش هخامنشی آزاد شده و با احترام به ایران آورده شد .
آرامگاه آن حضرت در استان خوزستان و شهرستان شوش دانیال واقع شده است .
بقاع متبرکه دیگری نیز بصورت پراکنده وجود دارد که صحت و درستی پاره ای از آنان تایید نشده است . برخی از آنان عبارتند از :
باحزقیل (ع) : پدر دانیال نبی (ع) در شهرستان دزفول .
بابا ولی یا قادر پیغمبر(ع) : واقع در دهکده باباولی دیلمان .
حضرت جرجیس (ع) : در استان خوزستان – شهرستان شوشتر . البته احتمال اینکه مقبره ایشان در موصل عراق باشد نیز وجود دارد . در اطراف این بقعه بقاع دیگری نظیر روبین ، حزقیل ، اسحاق ، شمعون ، شعیب ، مردخای و ادریس وجود دارد .
حضرت ارمیای نبی (ع) : در شهرستان خرمشهر .
روبین: در مسیر مشهد مقدس . مرحوم دهخدا او را یکی از دوازده پسر حضرت یعقوب (ع) می داند .
حضرت یونس (ع) : هر چند مقبره این پیامبر در موصل عراق است ، اما در کتاب " فرهنگ آبادی ها و مکان های مذهبی کشور " اشاره ای به مدفن ایشان در گناباد شده است .
حضرت یعقوب (ع) : در حالیکه در پاره ای از کتب از جمله الغدیر آمده است که مدفن این پیامبر در سوریه است امّا در کتاب " فرهنگ آبادی ها و مکان های مذهبی کشور" از مدفن این پیامبر در گرگان نام برده شده است .
حضرت ایوب (ع) : در حوالی تنکابن . ( صحت آن تایید نشده است ).
حضرت صالح (ع) : در شهرستان شوشتر .( صحت آن تایید نشده است ).
حضرت ابراهیم خلیل (ع) : در استان خوزستان – شهرستان سوسنگرد . ( صحت آن تایید نشده است ).
حضرت اسحاق (ع) و اسماعیل (ع) : در حدفاصل شهرستان های دزفول به هفت تپه در استان خوزستان . ( صحت آن تایید نشده است ).
به عقیده اینجانب پاره ای از این بقاع که نسبت آن ها مورد تایید نمی باشد ، می تواند متعلق به برخی از شخصیت های مذهبی زرتشتی یا غیر مسلمان باشند که قبل از حمله اعراب مسلمان به ایران در این بقاع دفن شده اند . مریدان آنان بمنظور جلوگیری از تخریب این اماکن توسط سربازان فاتح ، این بقاع را به برخی از انبیاء بنی اسراییل که مورد احترام مسلمانان بودند ، نسبت داده اند . و با این تاکتیک از تخریب این اماکن جلوگیری بعمل آورده اند . بدلیل چندین قرن استیلای خلفای اموی و عباسی بر ایران ، انتساب این بقاع به پاره ای از پیامبران ، در حافظه ی تاریخی مردمان نهادینه شده و دیگر از مدفونین واقعی در این بقاع اطلاعی در دست نیست .
منابع :
1- فرهنگ آبادی ها و مکان های مذهبی کشور .
2- بناهای آرامگاهی – پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی
3- آرامگاه در گستره فرهنگ ایرانی – دکتر مهدی غروی
4- پیامبران سرزمین ما – عباس صالح مدرسه ای
5- پژوهشی در زندگی پیامبران در ایران – ولی الله فوزی تویسرکانی
6- شرح احوال حضرت خالد نبی – عبدالرحمن آخوند تنگلی طانا ( ترجمه اقای موسی جرجانی )
7- لغت نامه دهخدا
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:48 توسط شریعت |
دهقان فداکار ریزعلی اگر درشت بود قطار ، اکنون در ایستگاه برزخ سوت می کشید او وقتی بزرگ شد که برهنه بود
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:13 توسط شریعت |
سال 1387 به سر آمد و 1388 قدم در سرنوشت ما گذاشت ، در حالیکه وقایع تلخ و شیرین شان هنوز فکر مرا به خود مشغول کرده است . جمعی از میان ما رفتند و جمعی به ما پیوستند آنانکه که رفتند ، گاه جسم شان را نیز با خود بردند مثل زنده یاد عادل حلبی نژاد عزیز این شاعر و معلّم و مترجم و منتقد و خطاط اهل بندر امام که بارزترینشان بود، بعضی هم رفتند ولی جسم شان هنوز در معرض دید ماست ، شاید به این دلیل که زخم شان همواره در دل ما تازه بماند ، شاعر جوان و خوش ذوق بندر امام آقای ( ک ) بارزترین شان بود ، در چشم نکته بین ایشان ما مشتی پیر و پتال شده ایم فقط به این دلیل که مثلاٌ شاعران جدید مراکش یا اسپانیا یا جاهایی دیگر که به زبانشان آشنا نیستیم را نمی شناسیم و چسبیده ایم به شاعران خودمان . نمی دانم 10 یا 12 سال دیگر که به سن ما رسید باز هم همین نظر را دارد . دیگر اینکه باران هم به حد نیاز نبارید و من فراموش کردم تا مرثیه ای برای خاک بنویسم . ذوق زده شده بودم چون چند واقعه خوب هم رقم خورده بود . مجوز مجموعه ی جدید شعرم ( واژه های خیس ) صادر شد و در 14 دیماه هم خداوند فرزندی ذکور به جمع ما اضافه کرد که نامش را گذاشتیم ( ایلیا ) . سال 88 بد شروع نشد ، کمی باران بارید ، انجمن ادبی (کار) وابسته به خانه کارگر را راه اندازی نمودیم که قرار است روزهای دوشنبه از ساعت 18 جلساتش در طبقه ی فوقانی داروخانه ی شبانه روزی بندر امام برگزار شود و تمهیداتی دیده ایم تا بتوانیم میزبان تعدادی از شاعران استان و کشور باشیم ، از طرفی هم دیگر مجبور نباشیم بعضی چهره های فرهنگی نمای فرصت طلب را ببینیم . وبلاگ شب نویس ( بهرام مهتابی عزیز ) هم پس از 11 ماه سکوت به حرف آمد و باعث خرسندی دوستان شد . با امید به اینکه ادامه ی سال 88 به خبرهای خوش مزیّن گردد ، شعر زیر را به ایلیای عزیزم تقدیم می کنم : وقتی ، فانوس های انتظار بندر قد می کشیدند تا قایق کوچک آمدنت را به ساحل آغوش خود با لبخندی به استقبال آیند تو در افقِ اشتیاقِ چشم های من پارو زنان می آمدی در حالیکه دو فرشته ی بیم و امید در حنجره ات سرسره بازی می کردند و از حنجره ی من ایلیا شکفت در حالیکه هنوز تا بهار نیمی از زمستان ، مانده بود .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 15:42 توسط شریعت |
در آستانه ی نوروز باستانی برای تمام مهمانان این وبلاگ آرزوی سالی خوش را دارم .
صداي پاي بهاري
كه مياد اوّل نوروز
دلا ميگيرن بهونه
واسه خاطرات ديروز
ميگن عيد ، عيداي كهنه
عيداي بچگيامون
بوي تازگي چه ميكرد
تو خونه ، تو كوچههامون
لباساي تازه و نو
عيدياي جور و واجور
غصّه كي ميشد وبالِ
دلاي زنده و پُر شور
عمّه سالِ نو مبارك!
دايي صد سال به اين سالا !
ولي تو دلا ميگفتيم :
بده عيدي همي حالا
هواشَم يه جور ديگه بود
صاف و آفتابي و تازه
بازارِ شلوغ كجا بود
اگه بود ، چند تا مغازه
یكي آلوچه ، لواشك
يكی ساندويچ و پپسي
يكي اسباب بازياشو
ميگذاشت تو چند تا شانسي
گاهي بارون بهاري
زندگي رو تازه ميكرد
ريزش قطرههاي آب
باغو پُر آوازه ميكرد
ماهياي كوچك و سرخ
توي حوضاي پر از آب
مثِ الان كه نبودن
توي شيشه ، خسته و خواب
كُناراي سرخ و شيرين
روي شاخههاي زيبا
چند تا دمپايي كه مونده
اونجا لاي شاخ و برگا
شباي چارشنبه سوري
آتش و گودال كَني بود
بعدشَم چادر و كاسه
سُنّتِ قاشق زني بود
بيا تا دوباره سازيم
زنده عيداي قديمي
زنده اون سيزده بدرها
زنده حرفاي صميمي
نذاريم كه خواب بمونه
عمو نوروز تو زمستون
نذاريم كه بعد سرما
برسه فصلِ تابستون
عیدتان مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:20 توسط شریعت |
در چند روز گذشته ، دو مجموعه شعر ارزشمند از دو شاعر توانای کشورمان بدستم رسید ، یکی تقویم های تشنه اثر دکتر داود بیات شاعر توانمند اهل استان همدان و دیگری تا آسمان تا خدا ، مجموعه ای شامل اشعار و خاطرات شاعر صمیمی گو و توانمند اهل استان آذربایجان شرقی جناب حاج محمد علی رستمی متخلص به وصال می باشد . ضمن تشکر و سپاس فراوان از هر دوی این عزیزان بخاطر ارسال کتابشان ، به پاس ادب و وظیفه ، سعی دارم در این مقوله بمنظور آشنایی شما دوستان عزیز با این دو اثر با ارزش ، گذری در حد توان به هر دو مجموعه داشته باشم . تقویم های تشنه ( دکتر داود بیات ) کتابی است در قطع رقعی در 103 صفحه که شامل مجموعه ای از سروده های کلاسیک بین سال های 1371 تا 1386 شاعر را در بر می گیرد . موضوعات اکثر اشعار این مجموعه را مضامین ارزشی با درون مایه های اجتماعی ، عشق ، آیینی تشکیل می دهد و آنچه بیشتر به چشم می آید تاثیر پذیری شاعر از ادبیات دفاع مقدس است که در اکثر ابیات اشعارش به وضوح قابل فهم است . دو دستت را به گرمی می فشارم به پیشت هر چه دارم می گذارم نگاه سر به زیری دارم امّا به غیر از یک سبد ترکش چه دارم ؟ یا این : بی تو نگاه چشم دلتنگ تفنگت بر چشم لال دست من پیچانده سنگت رگبار ، کوله پشتی ، تفنگ ، سنگر ، زخم ، و . . . میراث هایی هستند از دوران دفاع مقدس که در جای جای اشعار این کتاب یافت می شوند . تسلط شاعر بر واژگان و سعی و تلاشش برای نزدیک تر شدن به زبان حال و بر قراری ارتباط بهتر با مخاطب نیز قابل انکار نیست . برای جناب آقای دکتر داود بیات آرزوی موفقیت می کنم . و امّا تا آسمان تا خدا ( حاج محمّد علی رستمی ) کتابی است در قطع رقعی در 60 صفحه و با تیراژ 1000 جلد . این کتاب شامل پاره ای از خاطرات و اشعاری با زبان شیرین آذری و فارسی می باشد . معلم بودن شاعر ، آن هم در پاره ای اوقات در روستاهای محروم ، در نقل خاطرات شیرین بی تاثیر نبوده است . جناب رستمی کتاب را با یاد پدر که عزتش کار کردن بود و آرزویش به اوج رسیدن آغاز می کند و تقدیم می کند این اثر را به دو فرزند عزیزش افشین و نوشین . اشعار این شاعر نیز که با موضوعات اجتماعی و آیینی عجین گشته ، از سبک کلاسیک و نیمایی پیروی کرده و از صمیمیت خواصی برخوردار است . بطوریکه خواننده را تشویق به ادامه خواندن می کند . البته این شاعر عزیز نیز مانند هر ایرانی با اصالت به موطن مادری خود عشق می ورزد ، او زادگاهش شهر میانه را به زیبایی به زبان آذری و سپس فارسی به تصویر می کشد و اطلاعات دقیقی را از شرایط جغرافیایی و اقلیمی آن خطه به خواننده ارائه می دهد .( شعر میانا صفحه 33 ) . و آخرین سروده اش در این کتاب به نام آرمانشهر است ، شهری که هنوز دست یافتن بشر به آن در پرده ای از ابهام است . او این شهر را به زیبایی به تصویر کشیده . تصویری زیبا از یک آرزوی دیرین . برای وصالِ عزیز هم آرزوی موفقیت دارم . و دوستانی که مایلند این دو کتاب را تهیه کنند ، می توانند به وبلاگ این عزیزان که در بخش پیوندهای وبلاگم هستند ، مراجعه نمایند . یک شعر کوتاه از خودم : و بعد از تو شعرهای من شکل می گیرد در غباری از اندوه موفق باشید و بهروز
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 16:31 توسط شریعت |
از تمام دوستان عزیز و شاعران ارجمندی که در پست قبلی در سوگ عادل حلبی نژاد ابراز همدردی نمودند کمال تشکر را دارم و از خداوند منان برای تمام شما عزیزان طول عمر با عزت آرزو می کنم . ضمنا مجوز جدیدترین مجموعه شعرم ( واژه های خیس ) در نهایت صادر شد و به زودی به بازار کتاب عرضه خواهد شد . و اما مطلب این پست : مرا به آتش خشمت نترسان که در هم بودن ابروانت ظرف وحشتم را لبریز می کند
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 21:3 توسط شریعت |
عادل حلبی نژاد ، کارشناس ادبیات و شاعر بندر امامی ، که سال ها تمام وقت خود را صرف خدمت به محافل ادبی بندر امام نموده بود . بعلت سکته مغزی یک روز پس از برگزاری همایش استانی شعر غدیر در بندر امام بیش از یکماه و اندی است که در کما بسر می برد . منظومه مکاشفه در مهتاب ( در کتاب با شاعران آفتاب ) در سال 1383 از ایشان به چاپ رسیده است . او اینک بیش از ۳۵ روز است که در بیمارستانی در آبادان تحت مراقبت های ویژه قرار دارد . با امید و دعا برای شفای این شاعر خوزستانی ، این شعر تقدیم به اوست . دیگر بس است این سکوت را باید شکست از آخرین پنج تغزلت در غدیر* پنج هفته است که معشوقه هایت را به کُما کشانده ای محرم نیز آمده است و عاشورا در غزه ، پرده ی دومش را بازی می کند و تو پنج هفته است که هیچ نگفته ای ! حتی برای آن دخترک غزه ای ، دیگر بس است سکوت همیشه نشانه ی رضایت نیست من دروغ گفته بودم گوش های من نمی شنوند اگر تو حرفی نزنی . تاریخ : 29/10/87 * آخرین اشعار سروده شده ایشان در همایش شعر غدیر – بندر امام آذرماه 87 آخرین خبر : ضمن تشکر از دوستانی که برای ایشان دعای خیر نمودند - متاسفانه عادل حلبی نژاد امروز بعد از ظهر (۲/۱۱/۸۷ ) در حالیکه بیش از ۴۱ سال سن نداشت بدرود حیات گفت . او در زادگاهش خرمشهر چهره در خاک مقدس آن دیار خواهد کشید . روحش شاد دوم بهمن ۸۷
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:44 توسط شریعت |
خورشید را به سجده وا می دارند آن سوگند خوردگان ِ پا در رکابِ ابدیت نهاده و چشمانِ ماه پس از چهار شب گِرد می شود در غباری از اندوه تا ببیند آیا باز هم ، آب بالا می آید .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:2 توسط شریعت |
با قسمتی از ترکیب غزل گل سرخ محرم الحرام را به استقبال می رویم
هرگز نديده بودم ، پَرپَر تن گل سرخ اين زخم کی نشانده ، بر گردن گل سرخ؟ فصل خزان چو آمد ، هرگز نگفت با خود من مي برم كجا آن ، عطر تن گل سرخ بيهوش گشته بودم ، دیگر چرا ؟ مگر من دستي كشيده بودم بر دامن گل سرخ ؟ از باغبان بپرسيد ، آخر چرا ؟ چگونه ؟ سگ پاره پاره كرده ، پيراهن گل سرخ ؟
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:14 توسط شریعت |
بعد از چند کار سپید - این هم یه غزل تقریباٌ قدیمی - تقدیم به شما
روزگاريست كه در كُنجِ دلم جا كردي از گُنه بر تنِ من جامه ي رسوا كردي من به دامِ نگه ات مرغِ گرفتار شدم از چه رو باز مرا وعده ي فردا كردي؟ عاشقي جامه ي عفت به تمامي بدريد من به آن معترف و ليك تو حاشا كردي سوخت در موقع ديدار همه هستي من تا شنيدي ، بگفتي كه تو بيجا كردي چشم بستم كه نظر از رُخَت آزاد كنم در پسِ ديده ي من ، مُشتِ مرا وا كردي هر شب از يادِ تو در بستر خود مي پيچم اي طبيبي كه مرا خوب مداوا كردي ! يادم آمد كه سلامِ لب گرمت گفتم لب گزيدي و مرا باز تو دعوا كردي اگر از ريگ به كفشت نبُوَد يك چندي پس چرا خويش چنين خوب مهيا كردي سالها در طلبت لحظه شماري كردم ترس دارم كه تو هم خويش به سودا كردي ![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 16:27 توسط شریعت |
دیگر به پرنده ای که خوابِ پرواز می بیند شلیک نمی کنم شاید بیدار شود
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:31 توسط شریعت |
سلام و درود بر شما دوستان عزیز - بعد از چند پست جدید یه شعر تقریباٌ قدیمی میذارم . نظر یادتون نره . و اينک با شمايم ، ای شکم سيران مکيده خون هم نوعان من با جام های بی سرانجامی منم صورت به سيلی رنگ کرده منم سنگ صَبور غصه های شب منم سوزان ز خشم شعله های تب به زيرِ سقف خاموش شبی تار و فرشم ، هديه ای از بخشش خار منم همراز غمگين ناله های باد فرامٌش گشته ی انديشه و ياد منم شرم نگاهِ ديده ی صبح در آن لحظه که می آيد شتابان ولی بی هيچ حرفی ، تحفه ای ، بی هيچ فرياد. خدايم را نديدی لحظه ای آيا ؟ نژادم از تبار محنت و درد است ببين امواجِ افکارم نشان ايلِ من آن بيرق زرد است مثال رنگ رخسارم و ميراثم ، زمين بر دست های پاک يک مرد است بخوان از عمق اسرارم. و تو هرگز نمي نوشی ، مگر چرکابه ی جانت و هرگز زير دندانت به جز از لاشه ات طعمی نمی يابی و تن پوشت ، همان الياف آلوده ، ردايی در خور نامت . صدای هلهله می آيد از کوی شما بالا خدايم را نديدی لحظه ای آيا ؟ صدايش را ؟کلامش را ؟و گاهِ انتقامش را ؟ بشارت می دهد هر دم ولی و ذوالفقارش را . 14/10/83
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 9:8 توسط شریعت |
1) دیگر برای سربازی که در جنگ کشته می شود شعر نمی نویسم عیبی ندارد اگر شعرهایم کمتر شود 2) دیگر برای فرماندهی که فرمان آتش می دهد فندک نمی آورم شاید ترک کند
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 11:9 توسط شریعت |
یک نکته : دوستانی که تا کنون مجموعه شعر بهار باغ همسایه را دریافت نکرده اند می توانند آدرس خود را برایم ایمیل کنند . تا کتاب برایشان ارسال شود . ( مجانی ) ***** وزن که نباشد وزنه ای نیستی حالا هی بنشین کاغذ های سپیدت را بگذار روی هم قافیه را که باختی ولو می شوی در خیابان های شهر فقط شهردار است که می گوید : بَه بَه ، بَه بَه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:41 توسط شریعت |
یک نکته : دوستانی که تا کنون مجموعه شعر بهار باغ همسایه را دریافت نکرده اند می توانند آدرس خود را برایم ایمیل کنند . تا کتاب برایشان ارسال شود . ( مجانی )
******** در این یکی دو هفته اخیر - شرجی ( سونای طبیعی ) مردم جنوب و کلافه کرده - تعجب می کنم توی این بی آبی چرا هوای ما اینقدر آب مصرف می کنه امیدوارم همین روزا انشعابش و قطع کنند . ( آمین ) و اما شعر : هوای شرجی ما را کسی احساس خواهد کرد که شب را در کنار بستر دريا در آغوش تبی جانسوز سپارد تا غم فردا و چون ماتم زده با خود مصيبت را کند نجوا و ما اما همان همسايگان کهنه ی خورشيد از اين بيداد همسايه به سختی دست می آید بهای نان روزانه تنفس سخت می گردد دمار از روزگارت می زند بيرون جهنم را تجسم می کنی در پيش چشمانت و در پس کوچه های آرزو حتی نسيمی در خيالت هم نمی رقصد جنوب است شهر ما ، آيا هوای شرجی ما را کسی احساس خواهد کرد ؟
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:1 توسط شریعت |
چشم هايم را به تو می بخشم تا در آئينه به خود آنگونه بنگری که من تو را ،. و قلبم را به سينه ی تو پيوند می زنم تا احساس کنی بيتابی ام را آنچنان که من ،. و يک دستم را در سواحل چابهار و دست ديگرم را در کرانه ی خور موسی به وسعت پيوند آب و خاک ، می گسترانم تا با احتساب ، تمامی خطاها در آغوش من آرام گيری پٌر خروش ...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 9:54 توسط شریعت |
سالْ، سالِ عدل است سالْ ، سالِ داد است ماهْ ، ماهِ رجب است وقت تفسيرِ فرا واژة مَرد روزِِ آميختنِ چشمة عشق و درد است بهترين روحِ خدا كه عجين گشته به اسرارِِ بلا عازمِ عالمِ دنياي تَن است كعبه گهوارة مولاي من است مي سرايد در گوش ، مي تراود در جان مي خروشد اينسان : چشمة زايشِ روياي من است كعبه گهوارة مولاي من است كعبه گهوارة مولاي من است .مُشتلق مي خواهد
آن پري زاده كه اسرارِ خدا
فاطمه بنتِ اسد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 9:17 توسط شریعت |
به عمق اندیشه فرو رفته ام در حالیکه قلمم در میدان رزم خود همچون رزمنده ای که امواج انفجار او را رها کرده در ساحل تکلیف به دور خود می چرخد و می چرخد و می چرخد و پر است اطراف او زِ مین ، زِ مین ، زِ مین و از اندیشه که بر می خیزم پاک کنی را می بینم به روی میز که نشسته است در ، کمین ، کمین ، کمین
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:6 توسط شریعت |
تو رفتی و کوله بارت پر از غیرت بود و قمقمه ی خالیت جرعه جرعه پر از بصیرت بود بندِ پوتینت را که می بستی می بردند کفش های دیگرت را چون غنیمت بود تو برگ سفیدی بودی در کتاب عشق سرخ گشتی آنجا که فصل دیگرش ختم عصمت بود تفنگ ، گلوله ، تابوت واژه های شعرهای من در کتابی که پر از نشان حیرت بود سالها گذشت و امروز دانستم که چرا جنگ فصل نعمت بود نامه ات که رسید مچاله بود و سوخته می گفتند برگِ آخر یک وصیت بود
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 9:57 توسط شریعت |
یک الف
وقتی بیاید در میان صلح بنشیند و آن دم کم سوادی صلح را با « سین » بنویسد سلاحی ثبت می گردد و جنگی پیش می آید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:11 توسط شریعت |
به مناسبت بیست و ششمین سالگرد شهادت شهید محمد صالحی شهید محمد صالحی در سال 1326 در شهرستان بندر ماهشهر دیده به جهان گشود . وی در کودکی پدر و در نوجوانی مادر خود را از دست داد . فقدان زودهنگام پدر و مادر ، از او که نوجوانی بیش نبود ، مردی خود ساخته ساخت . برای امرار معاش و گذران زندگی به کارهای ساختمانی و بنایی روی آورد . وی به سبب برخورداری از فیزیک مناسب به زودی بعنوان بازیکن ثابت تیم فوتبال پاس بندر ماهشهر در آمد . او در سالهای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی همگام با مردم ماهشهر در اعتراض به حکومت وقت فعالیت می نمود .با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران او که اکنون دارای همسر و فرزند شده بود ، برای دفاع از تمایت ارضی کشور به جبهه های نبرد اعزام گردید و در عملیات بیت المقدس 2 در سال 1361 در حالیکه خودروی تانکر آب را به خط مقدم هدایت می نمود ، مورد اصابت خمپاره های دشمن بعثی قرار گرفت و به شهادت رسید . پیکر پاکش بدلیل قرار گرفتن در تیررس دشمن تا مدت ها قابل انتقال نبود ، تا اینکه در عملیات بیت المقدس 3 باقیمانده پیکر آن شهید که به مشتی خاکستر تبدیل شده بود به زادگاهش شهرستان ماهشهر منتقل و در گلزار شهیدان به خاک سپرده شد . حسن خلق با خلق و خنده رویی از خوصیات بارز اوست که با نام او عجین گشته . شعر زیر به قصد قدردانی از ایثار آن عزیز سروده شده . روحش شاد
بــاز مي آيــد بـه يـادم چهـره ی شيــداي تـــو
در ميـــانِ جمـع مِحنَــت ديـدگــان روزگــار
از جفاي روزگاران ، هرگــــزت لمسـي نكــرد
اينك از لطف خدايي ســـر بِنِـه بــر دامنــش
بـر ســـرِ هـر كودكـي بٌـد سايبانــي از پــدر
من شنيدم در جواب پرسشي از حــالِ خــود
گفتـــم از خــون و بيـادم آمــد آن روزِ وداع
هِجرِ تو دردي به قلبِ خواهــرانــت مي نهــد
التيامــش مي دهــد در نينــوا مــولاي تــو
خالـه ات هـم در نبـودت بـي قراري هـا نمود
در عبور از كوچـه هـاي شهـرِ معشورِ1 قديـم
اي محمد ، عبدِ صالح ، اي شهيدِ راهِ حـــق
1- معشور : نام قديم بندر ماهشهر
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:9 توسط شریعت |
به بهانه دوم اردیبهشت روز زمین پاک در کنار دریا نشسته ام دومین روز اردیبهشت در میانِ جنگلِ انبوه از درختان فولاد* که خمیازه هایشان تیره می کند آسمان آبی شهرم را و به اندازه ای که دور می کند پرندگان مهاجر را به همان اندازه نزدیک می کند مهاجرینی را که می آیند و می روند و می برند و من در کنار دریا نشسته ام و به قلاب ماهیگیری ام که در ماسکِ ماهی خیره مانده به لاشه ی نیمه جان یک فلامینگو فرو رفته می نگرم * تاسیسات آهنی منطقه ویژه اقتصادی پتروشیمی
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:24 توسط شریعت |
پلکهايم را به تمنا گشوده ام در مقابل اخم بی کران کوير اين گستره ی شورِ تهی از شور در زير بارش اسيد گونه ی ذرات آفتاب و رقص ديوانه وار خاک و انتظار می کشم لبخندی را که شايد در واپسين لحظات تکرار يک شروع در انتهای افق نقش گيرد و سپس تاريکی اين نماد وحشت با نوازشی نسيم گونه لذت تماشای نواميسش را به کام پلک هايم بچشاند و باز به تقاص يک پلک بر هم زدن اخم بيکرانه ی کوير را به تحمل بنشينم در ابتدای روز .
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:12 توسط شریعت |
تصویر زندگی زندگی رنجی به کوتاهی یک کابوس است زندگی قابی ا ز عکس من و توست من اگر یک دم از یاد تو غافل نشوم تو از احوالم اگر یک دم غافل نشوی تو اگر سنگ ، میانِ رهِ من برداری من اگر چاهِ سرِ راهِ تو را پر بکنم نه تو در چاه ، فرو می افتی نه من از سنگ ، ستم می بینم زندگی حاصلِ جمع ِ من و توست
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:39 توسط شریعت |
زخم در سینه بلوغِ اخمْ در ابرو لباس از تنْ برون آورده خود را می کشد هر سو که هر چه هست شبرنگ است و شب رنگی نمی بیند و در پای هزاران گنج رنجی کو ؟ کلنگی را نمی بیند فغانِ رنجْ دیده ، مردِ عریانیست که از حلقوم تاریک شبی پر بغض می آید : چه کس گفتا بدون رنج گنجی بر نمی آید بیا کینجا همه گنج است در دست و نشانِ پینه پیدا نیست بیا کینجا اگر سنگ است سهمِ پای لنگ است مگس هم جز بروی چشم نابینا نمی آید . تو ای مردِ لباس از تنْ برون آورده دور از باورت امشب برو ره سوی قبرستان بگیر اینک که در جایی کلنگی نیست جز در آن سکوتستان برو جانِ برادر کار کم مزد است سگ گله که می بینی خودش همکاسه ی دزد است برو جانِ برادر کار کن اما مگو گنج تو را هرگز نباشد بهره غیر از محنت و رنج
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:43 توسط شریعت |
بدون شک شناخت دقیق و سیر مو شکافانه در فرهنگ ، آداب ، سنن و باورهای نیاکانمان ، می تواند همچون چراغی فروزان ، ما را برای رسیدن به جامعه ای ایده آل که برازنده ی وارثان درخشان ترین تمدن شناخته شده بشریت است ، یاری نماید .
از این روی سعی گردیده در این مقاله ، از تاریخ ایران باستان ، چند سطری استخراج شده و در اختیار خوانندگان محترم این نشریه قرار گیرد . امید است با تعمقی بیشتر ، گامی در راه رسیدن به جامعه ای در شان و منزلت ایران زمین برداریم .
آنچه که از مطالعه ی کتب تاریخی آشکار می شود ، این است که ایرانیان باستان در هزاران سال قبل از میلاد مسیح (ع) ، علاوه بر برخورداری از متمدن ترین منشور اخلاقی ( با معیارهای امروزی ) مرزبندی شدیدی بین هنجارها و ناهنجارها ، بدی و خوبی ، خیر و شر قائل بودند . علاوه بر آن ، آنان با شناخت دقیق از فلسفه ی خلقت و آگاهی از وجود اراده ای مافوق اراده ی بشر بر جهان و هدف مند بودن آن ، هر کنشی را دارای واکنشی می دانستند .
آنان بخوبی و به شکلی اعجاب انگیز در آن برهه از تاریخ دریافته بودند که عوامل انحطاط و فروپاشی جوامع ، بطور حتم ریشه در رفتار و کردار اجزاء آن جامعه دارد . شناختی که پس از هزاران سال اقوام دیگر قادر به فهم و درک آن نبودند و در نهایت به سرنوشتی گرفتار شدند که قرآن کریم سرگذشت آنان ( اقوام لوط ، ثمود ، عاد ، نوح و ... ) را بشکلی زیبا برای عبرت سایرین بیان نموده است .
استاد عبدالعظیم رضایی مورخ معاصر ، در کتاب تاریخ ده هزار ساله ی ایران جلد اول صفحه 94 در این خصوص می گوید :
{ بنا بر مندرجات زند اوستا مهمترین گناهان کبیره ( در ایران باستان )عبارتست از : بی عفتی ، خست ، خودخواهی ، آز ، ربا خواری ، رشک و حسد ، حق ناشناسی ، غرور ، خودبینی و خود پسندی ، دروغگویی ، جادوگری ، کلاهبرداری ، اعتقاد به خرافات ، پیمان شکنی ، بیدادگری ، دزدی ، کینه توزی ، خشم ، افترا ، سخن چینی ، تنبلی ، بیعلاقگی نسبت به امور خانواده و اجتماع ، بیوفائی ، بت پرستی ، ستمگری نسبت به حیوانات ، ریاضت کشی ، گدائی ، فحشاء ، زنا ، لواط ، عدم رعایت مقررات بهداشتی ، خودکشی ، قتل نفس ، گریه و زاری برای مرده و تعمد در خودداری از کسب دانش و معرفت . }
ایرانیان باستان علاوه بر شناخت این صفات و تقسیم آنها به دو قطب خیر و شر ، به خوبی درک کرده بودند که در نهاد هر انسان نیروی بالقوه ای به نام اراده نهفته است که این نیرو چنانچه به کار گرفته شود می تواند به فرد این اختیار را بدهد که در مقابل بدی ها ایستادگی کرده و یا تسلیم آنها شود . و اراده ی انسانها را قوی تر از امیال نهفته در وجود آنان می دانستند .
در نتیجه این ما هستیم که می توانیم اراده و خواست خود را در مسیری هدایت کنیم که هم خود به آرامشی مقدس و ابدی رسیده ، هم لبخندی جاوید را بر لب های نسل های پس از خود ترسیم نماییم .
ما می توانیم و باید وارثان خوبی برای نیاکان خود باشیم .
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:57 توسط شریعت |
برای قیصر امین پور کوتاه به اندازه عمرش قیصر آن شاعر شیرین سخن اهل جنوب غزل آخر خود را چه غریبانه سرود چهره از ما بگرفت و قدمی سوی بهار با خزان بود مصیبت ، دگر و هیچ نبود تا بگفتم بنشین و نفسی تازه بکن جامه پوشید و به یکباره شتابان بدوید گَردِ راهش که به آرامی به جایش بنشست شاعری رفت و غزل ، چاکِ گریبان بدرید بازِ شاهی که به هر شانه نشستن نکند از سرِ شانه ی او بانگ زد و پرپر رفت مِلکِ صد میرِ ادب مَطلع خود را بسرود : وا مصیبت که از این مِلک چرا قیصر رفت ؟ رودِ کارون ، نفس می زد و با خود می گفت : گرچه مرگش خبری تلخ در این دوران بود لیک در جمع بپا گشته ی شیرین سخنان سخنش نیشکر جلگه ی خوزستان بود روحش شاد
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 18:56 توسط شریعت |
مجموعه تلویزیونی چهل سرباز ، حکایت نوشابه با ساندویچ پس از سالها انتظار وقتی از سیمای جمهوری اسلامی اعلام شد که به زودی سریالی به نام چهل سرباز که بازگو کننده بخشی از تاریخ کهن این مرز و بوم است پخش خواهد شد از انتقال سینه به سینه ی این خبر بین مخاطبین سیما ، می شد حدس زد که علاوه بر استقبال گسترده،تا چه اندازه این خبر تازگی دارد . مردم اکنون می توانستند آنچه که سالها از شاهنامه و پرده خوانی ها در ذهن خود متصور شده بودند بر صفحه تلویزیون ببینند و شاهد باشند که باورها و کردارهای نیاکانشان هیچگونه مغایرتی با باورهای امروزشان ندارد . ولی پس از پخش چند قسمت از این مجموعه نه تنها آن انتظارات برآورده نشده ، بلکه این احتمال که پرداختن به چنین سوژه هایی شاید ترکشهایی را در پی داشته باشد قوت گرفت و شاید به همین دلیل است که دست اندرکاران این سریال به بهانه نوآوری ، مخاطبین را در هزاره های مختلف تاریخ سرگردان می کنند تا مثلاٌ از ترکشهای احتمالی در امان باشند . این نوع برخورد مرا به یاد نوشته های پشت ویترین ساندویچ فروشی های دهه 1360 می اندازد که نوشته بود : نوشابه با ساندویچ . ضعفهای دیگری که در این مجموعه مشهود است و بجای اینکه مخاطب را مبهوت کرده و او را وادار سازد تا به تحسین قهرمانانی بپردازد که سالها در ذهن خود به شگفتی آنان را ساخته و پرداخته ، اکنون وادار می سازد تا با تمسخر و دست گرفتن به استقبال آن صحنه ها برود . انتخاب اسبی رنجور به جای رخش که هیچگونه برآمدگی عضلانی که مخصوص اسب های ورزیده می باشد را ندارد و یا کله گاوی که با پارچه و طناب به شکلی معمولی بروی چوبی بسته شده و می خواهد بیانگر گرز رستم باشد در کنار جوی آبی کم عرض و کم عمق که یادآور رودخانه عظیم هیرمند بعنوان مرز ایران زمین است ، همه و همه یا حکایت از ضعف تخصصی سازندگان این مجموعه دارد و یا نشان از عدم شناخت و اطلاع آنان از حداقل انتظار مخاطبینشان است . انتخاب نام چهل سرباز خود اولین خشت کج این بنا می باشد . واژه سرباز در ادبیات کهن ایران ، هیچگاه به این معنی بکار نرفته و در عوض از کلماتی مانند سپاهی استفاده می شده . کلمه سرباز تقریباٌ در زمان جنگ های جهانی اول و دوم بعنوان معنی کلمه انگلیسی سولجر وارد ادبیات ایران شده است . به هر حال باید دانست که چون این گونه هزینه کردن ها از دارایی ملت می باشد ، پس باید کوشید تا حداقل انتظارات ملت را برآورده سازد .
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:13 توسط شریعت |
سلام دوستان عزیز
طبق وعده ای که در چند پست قبل داده بودم . کتاب بهار باغ همسایه که شامل پاره ای از اشعارم می باشد پس از حدود ۲ سال انتظار مجوز چاپ گرفته و به بازار عرضه شد . البته بدلیل پاره ای مسائل هنوز موفق به انتخاب مرکز پخش برای توزیع در کشور نشده ام . چاپ اول کتاب با تیراژ ۱۵۰۰ جلد در ۱۰۸ صفحه اواخر اردیبهشت ۸۶ و چاپ دوم آن در خرداد ۸۶ آن هم با تیراژ ۱۵۰۰ جلد انتشار یافت که بدلیل استقبال خوب منطقه ای در صدد چاپ سوم آن هستم . لذا بمنظور دستیابی دوستان علاقه مند - تعدادی کتاب در اختیار یکی از کتابفروشی های بندر امام گذاشته ام تا کسانی که مایل هستند با آدرس زیر مکاتبه کرده ضمن دادن آدرس پستی خود و مبلغ ۱۵۰۰ تومان ( البته دوستانی که پول خرد ندارن مهمان خودم هستند) کتاب برای آنان ارسال خواهد شد . آدرس : خوزستان - بندر امام خمینی - خیابان معلم - کتابفروشی امیرکبیر - آقای مهدی درویشی تلفن : ۲۲۲۴۱۴۴ ۰۶۵۱
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 18:10 توسط شریعت |
چشم هايم را به تو می بخشم تا در آئينه به خود آنگونه بنگری که من تو را ،. و قلبم را به سينه ی تو پيوند می زنم تا احساس کنی بيتابی ام را آنچنان که من ،. و يک دستم را در سواحل چابهار و دست ديگرم را در کرانه ی خور موسی به وسعت پيوند آب و خاک ، می گسترانم تا با احتساب ، تمامی خطاها در آغوش من آرام گيری پٌر خروش ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:6 توسط شریعت |
به مناسبت روز معلم معلم جايگاهت بهترين اســـت مقامت هم خدايي در زمين است معلـم بهتـريـن آموزگــــاري نسيـم خــرّمِ فصــل بهــاري به شب هاي جهالت آفتابــــي بشر، پژمرده مانَد گــر نتابــي تو چون موجي كه از دريا بخيزي و با پس ماندگي ها مي ستيــزي تو را چون پنجره بر ما گشــوده خداوندي كه هستي را ســروده معلم گر تو را مزدي ببايـــــد همان بهتر كه از ايزد بيايــــد وگرنه كَس به عالَم كي توانـــد سرودي در خورِ نامت بخوانـــد معلم دامنت درياي نور اســـت از انفاست بشر از جهل دور است و اقراء چون بگفتــا ربِ عالِــم به عرش آمد مقامت اي معلــم معلم جايگاهت بهترين اســت نثارت صد هزاران آفرين اسـت
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:46 توسط شریعت |
برق شادی از نگاه افتاده است
سينه ها از عشق خالي و خموش
سوز سرما لاله ها را كشته است
بانگ و آوازي نمي آيد بگوش
در ميان مردمان شهر ما
در ميان صد سراب اندر كوير
لاله اي نوشد اگر شبنم ، شبي
صبح گويندش دلير ابن دلير
مادري داغي زده بر كودكش
چون نگه كرده ز درز خانه اي
تا ببيند يك كلاه قرمزي
فيلم يا سريال هر بيگانه اي
برق شادي از نگاه افتاده است
خنده ها پنهان به پشت كينه ها
خنجر نا مردمي در دست دوست
يا فرو رفته به قعر سينه ها
شير رزمان شجاع در كار سيرك
بلبلان نغمه خوان اندر قفس
چون نمايش گشته اين دوران ما
در شبي ظلماني و تاريك و تار
از پي نوري روان گشته به راه
لیک دیدم صحنه ای سخت و غریب
شمع مي سوزد ولي در پشت چاه
برق شادی از نگاه افتاده است
رودها در حرکت وارونه وار
گویَمش تا آن زمان چون بنگرم
باورت بر هر ریایی جوشن است
خرداد 1382
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 18:17 توسط شریعت |
در ميـانِ كبريـا غوغاي ديگر شــــد به پــا مژده ياران مي رسد گنجينه ی سِـرِ خـــــــدا سرزمينِ مكه امشب نور بــــاران مي شــود چونكه روحِ حق تعالي ساغرِ جان مي شـــود صف كشيده منتظر ، اينك رسولانِ خــــدا تا رسد بانگ : ٌخلائق ، آمد اينك مصطفـــيٌ مكه از شور و شعف دامن گلستان كرده است كعبه را امشب نگه ، آئينه بندان كرده اســت نورِ سيمايي كه از ذاتِ خدايي مي جهـــــد يك شرارش صد تَرَك كاخِ مدائن مي زنــــد از تبارِ پاكِ ابراهيم ، احمــــد آمده اســـت لات و عزّي را بترسان،چون محمّد آمده است پاك بايد خانه ی حق از نمــــادِ شِــرك و آز چون محمّد مي نهد سجاده ی ذكر و نمــــــاز آسمانِ شهر مكه از پي شبهــــــاي تـــار مي نشاند در دلش خورشيد از جنس بهـــار آفرين بر خالقي كز خلقت اين راد مَـــــرد عالمي را تا ابد فرخنده و سرمَست كــــــرد
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 14:54 توسط شریعت |
سال نو بر همه ی شما خجسته باد
صداي پاي بهاري كه مياد اول نوروز دلا مي گيرن بهونه واسه خاطرات ديروز ميگن عيد ، عيداي كهنه عيداي بچه گيامون بوي تازه گي چه ميكرد تو خونه ، تو كوچه هامون لباساي تازه و نو عيدي ياي جور و واجور غصه كي مي شد وباله دلاي زنده و پُر شور عمه سالِ نو مبارك ! دايي صد سال به اين سالا ! ولي تو دلا مي گفتيم : بده عيدي همي حالا هواشَم يه جور ديگه بود صاف و آفتابي و تازه بازارِ شلوغ كجا بود اگه بود ، چند تا مغازه يكي آلوچه ، لواشك يك ساندويچ و پپسي يكي اسباب بازياشو مي گذاشت تو چند تا شانسي گاهي بارون بهاري زندگي رو تازه مي كرد ريزش قطره هاي آب باغ و پُر آوازه مي كرد ماهي هاي كوچك و سرخ توي حوضاي پر از آب مثِ الان كه نبودن توي شيشه خسته و خواب كُناراي سرخ و شيرين روي شاخه هاي زيبا چند تا دمپايي كه مونده اونجا لاي شاخه برگا شباي چارشنبه سوري آتش و گودال كَني بود بعدشَم چادر و كاسه سنَتِ قاشق زني بود بيا تا دو باره سازيم زنده عيداي قديمي زنده اون سيزده بدرها زنده حرفاي صميمي نذاريم كه خواب بمونه عمو نوروز تو زمستون نذاریم که بعد سرما برسه فصلِ تابستون
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 17:2 توسط شریعت |
سلام دوستان عزیز و ادب دوست
اول : بزودی با شعر نوروز در آغاز سال نو به روز می شوم .
دوم اینکه : پس از یکسال و نیم انتظار بلاخره مجموعه اشعارم با نام { بهار باغ همسایه }
مجوز چاپ گرفت و احتمالاٌ در فروردین ۸۶ به بازار خواهد آمد .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:27 توسط شریعت |
يه روزي يه ابرِ تيره ، با همه بارونِ سردِش اومد آسمونِ شهري ، بباره غصه و دردِش من و بچه هاي ديگه با همه روياهاي خوب پريديم تو كوچه بازي ، هفتا سنگ ، يه تيكه ي چوب مجيد و رامين و بهروز ، كمال و علي دو كله جلو دخترا چه لافي مي زديم تو اون محله بازيها چه كم هزينه ، خنده هامون بي بهونه مادراي ساده و خوب ، پري هاي توي خونه شاپور و محبوب و قوطي ، بچه هاي عمو الماس چه قيافه مي گرفتن با اون سه تا كله ي تاس جمشيد و بهزاد و بيژن ، بچه هاي اون طرفتر كُله هاي كفتراشون ، پُرِ جوجه هاي كفتر چه صفايي خوردنش داشت ، پوستشم كچل زنَك بود شبا تيركمون و گنجشك ، بخشي از شيطونيا بود دله هاي پُرِ آتش ، زينت مهمونيا بود يه دفه ابرِ رسيد و ، كوچه هامون و پُر آب كرد صداي غرشِ رعدش ، بازيهامون و خراب كرد باد و دشناماي زشتش ، علي ، آقامو صدا كن بادِ فحاشيو بس كن ، جلو دخترا حيا كن ما دويديم توي خونه ، سر تا پامونم گِلي بود راستي سقفِ خونه هامون ، ايزوگامِ كاگِلي بود هنوزم ابرا ميان و مي گذرن يه چند صباحي هنوزم مونده تو يادم ، غمِ اون روزِ تباهي يادمِ خوردني هامون ، كُنار و كمي بَنَك بود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 20:22 توسط شریعت |
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 22:29 توسط شریعت |
متن مصاحبه اینجانب با خبرگزاری ایلنا تاريخ :01/11/1385
ساعت : 14:11
/ شهرستان ها /
ذوالفقار شريعت:
شاعران امروز كمتر به خلاقيت مي پردازند
امروز كمتر پيش مي آيد شعري را بيابيم كه تازگي و طراوت مختص به خودش را داشته باشد شاعر امروز از بيم متهم شدن به كهن گرايي و كهنهگرايي گاه چنان مي نويسد كه خود نيز قادر به درك و فهم صحيح سروده اش نيست .
"ذوالفقار شريعت"، شاعر معاصر در گفتگو با خبرنگار ايلنا در خوزستان گفت : در سرودن از نظر كميت مشكلي نيست، ولي به كيفيت كه مي پردازيم مي بينيم حرف تازه اي براي گفتن نداريم شاعر بايد راحت باشد و از عناصر طبيعي اطراف خود به خوبي استفاده كند.
وي افزود: وقتي يك شعر خوب گفته شد و در ميان مردم جايگاه خوبي پيدا كرد و مثلا در آن سرما نماد خفقان و ايستايي حيات شد . دليلي ندارد كه شاعران جنوب بخواهند از اين الگو پيروي كنند؛ چرا كه گرما در جنوب طاقبفرسا است و آدم ها را در كنج خانه هاي خود محبوس ميكند و گاهي رطوبت هوا آنچنان بالا مي رود كه تنفس را واقعا دچار مشكل مي كند .
شريعت گفت: شاعر بايد با ديدگان خود به اطراف بنگرد و مشاهدات و برداشت هاي خود را بيان كند تا شعرش بتواند ارتباطي عميق و واقعي با مخاطباشان پيدا كند و در يك كلام شعر و شاعر بايد مكمل يكديگر باشند .
پايان پيام
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:49 توسط شریعت |
بدانگونه كه مي گفتي نه آنگونه كه مي باشم بدانگونه كه مي ديدي تو را ديگر نمي بينم
نه آنگونه كه مي بودي
مرا ديگر نمي بيني
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 14:31 توسط شریعت |
ديشب از برق نگاهت تا سحر پيچيده ام در ميان بستر گسترده در تنهايي ام زير انبوه نگاه اختران طعنه زن باد مي راند دمادم توسن رسوايي ام من نمي رويَم كنارِ موليان جويي چو گٌل يا نمي گويم غزل تا حافظ و رومي شوم يا چو بادي در ميان گيسوي مه پيكري گاه نرمي سر كنم ، گه قاصد شومي شوم من گريزان گردم از بازيچه هاي كوي عشق تا وراي عاشقي ديوانگي پيدا كنم آه اي ديوانگي ، اي راحت جانهاي درد من دواي درد خود با مرهم فردا كنم نقد ديروزم نگاه نسية امروز تو كار امروزت فرار از ديدة جوياي من باز مي خوانم مكرر زير لب با خود چنين وام فردايت حديث تربت گوياي من اختر گمگشتة شب هاي طولاني و تار در ميان كهكشان خود پسندي و غرور صبح مي آيد دو باره پيش پاي ديده ام طبل بيداري زند بر خفتگان اهل گور
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:38 توسط شریعت |
سالگشت عيد است همه از جشن ولايت گويند نور از سوی زمين تا به ثريا رفته است همه از حب امامت گويند تابش نور به اندازه ی صد هلهله ی خورشيد است چشمه ی شور و شعف جوشيده است روزگاريست که در خلوت خود می گويم : در غدير از چه سخن بايد گفت ؟ صحبت از بخت خلافت نکنم لنگه کفشی که به اين ملک ارزد جبه خاری که به تن کس نکند از پريشانی احوال و بهايش گويد . سالگشت عيد است در چراغانی شهر پشت آن کوچه ی خاموش يقين پير ژوليده شبی می پرسد : نانِِ خشکی چند است ؟ مزد مردی هم نيز ؟ حکمت خلقت دندان در چيست ؟ کوله باری که به اندازه ی صد رخت خلافت ارزد رمز و رازش در چيست ؟ بارها پرسد از آن کاجِ کهن ديده در کوچه کسی رهگذر است ؟ سالگشت عيد است تيغ تف ديده ی ترديد به قلبی نزنيم حرمت آينه ها می شکند .
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 13:18 توسط شریعت |
دو باره شب شد و در عمق جانم مي كشد فرياد همان آواي ديرينه همان گمگشته در اعماق پيداها همان همشكل روياها منم با تلخكاميهاي خود از زهر دوشينه ز بستر مي گريزم چون خيال كفتري در بند افتاده نفس سخت است در سينه مرا با خود ببر تا صبح آدينه تو اي روشن سوار مهرباني ، خصم هر كينه من امشب تا پگاه صبح جمعه بست مي مانم به سبك و رسم اجدادم سبو گر بشكند ، ساقي كشد ، ميخانه بندد ، مست مي مانم كه من از نسل فرهادم بدستم تيشه اي دارم ، كه از ريشه نپرهيزد چو باز خسته مي مانم كه با پستي نياميزد ولي با تلخكاميهاي خود از زهر دوشينه مرا درياب اي روشن سوار مهرباني خصم هر كينه . مرا پندار ، چون هستم مرا پندار .
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 14:53 توسط شریعت |
برای تمام خط و نشون ها
اينك توانِ هسته اي آمد به دامانِ وطن يكبارِ ديگر فتحِ نو كرده جوانان وطن كوروش سپاسْ گوي ما ، لبخندِ كاوه سوي ما حسِ غرور مي كند دشت و بيابان وطن ما تابعِ صلح و صفا ، پيمانِ ما هم با خدا فخرِ دو چندان كرده است ، قومِ مسلمانِ وطن در كيشْ مانْد و مات شد ، شاهِ دغل بازِ سياه از ابتكارِ قلعه و سرباز رقصان وطن صدها قصيده گفته شد ، داني چرا در مدحِ ما ؟ يك بيتِ شعر گفته ايم ، از متنِ ديوانِ وطن مشرق به خود باليده است ، خورشيدِ ايران ديده است شب را گريزان مي كند ، انوار تابانِ وطن نوروز ، شيرين مي شود با كيكِ زردش كامِ ما هر بركه جوشان مي كند ، موجِ خروشان وطن
+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:7 توسط شریعت |
زادگاهم بندر هم کلامم گرما به سخاوتمندی می دهد از سر شوق روزی ام را دریا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 9:32 توسط شریعت |
از دوستانی که اظهار نظر می کنند . ممنونم
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 7:58 توسط شریعت |
سلام دوستان عزیز
به وبلاگ من خوش آمدید . سعی دارم تا در این وبلاگ تعدادی از اشعار خود را که در گرمای طاقت فرسای جنوب و در کنار ساحل آرام خلیج فارس از شهری بندری واقع در خوزستان بنام بندر امام خمینی یا همان سربندر سروده ام را برای ایجاد ارتباط و آگاهی از نقطه نظرات شما دوستان ارائه نمایم . امیدوارم با دل گرمی ها و راهنمایی های شما بتوانم در این راه موفق باشم . از دوستانی که از این وبلاگ دیدن می کنند خواهشمندم حتماٌ نظرات خود را اعلام نمایند . با آرزوی موفقیت برای همه ذوالفقار شریعت
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:5 توسط شریعت |
اينك از خاطره ها مي گذرم به سراشيب زوال و به پشت سر خود جاده هايي پر راز كه در آن برق زند چشم سراب فصل پائيز و زمستان دراز و شبيخون زمان مي رسد از پي هم و من از واژة تكرار حيات ترسم از عادت نقطه سر خط ترسم از جوشش يك چشمة خشك كه دو باره نرسد دامن شط بيم روئيدن يك غنچة گل در حصار گلدان در كنار قفس مرغ اسير يا حيات گوهري تن پرور در دل تنگ صدف ته درياي كبير و من از واژة تكرار حيات ترسم از عادت نقطه سر خط
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:0 توسط شریعت |
يكي انگار مي گريد .
درون کوچه از شلاق گرم آسای خورشیدی كه از اقصي نقاط عرش مي بارد و هر جنبنده اي را محو مي سازد يكي از ساكنين دائم كوچه كه سايه شاخه اي چند است ؟ يكي آن سوي مي خندد …
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 8:56 توسط شریعت |
در كنار بوسه گاه خشكي و امواج جوينده در جوار خيل بار اندازهاي اشتر دريا در شبي از جنس يلداهاي خواب آور مي كند زخمي هزاران كوه آهن ، پيكر تبدار اين بندر در شبي از جنس يلداها مي كشد فرياد يك ماهي كنار ساحل دريا كه آدمها : تنفس سخت دشوار است در اين درياي بي فردا كدامين تور صيادي ، مرا زينجا كشد بيرون منم آن تن سپار تور مرگ خود دلم خوش نيست ، ديگر جلبكي اينجا نمي رويد هجوم غول آهنگين سيه كرده دل دريا دگر دول سفيد ، آن نو عروس ساحل بندر كه چون بيوه زنان بر سر زده تور سياهي را به طنازي نمي پويد ره و آهنگ غم دارد اگر اين زندگانيست ، من به كام مرگ مي آيم در شبي از جنس يلداها كه در بستر خزيده مردم بندر و دريا از سموم درد خود چون موج مي پيچد و ماهي خوار مرغ خسته را ، ميلي به خوردن نيست كه از صيد غذاي واپسين تا حال بيمار است همان ماهي كه حتي نا اميد از تور صياد است به سنگي مي كند نجواي آخر را : به مناسبت افتتاح منطقه ويژه اقتصادی پتروشيمی بندر امام خمينی
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 8:49 توسط شریعت |
من ترا خواهم خواند به ضيافت سخن پشت انديشة فرسودة يك گور كهن در بر چشمة خشكيدة يك باغ تهي فارغ از طعنة باد و به هنگام طلوع يك صبح كه رسد از پي شبهاي دراز يك فصل من ترا خواهم خواند به ضيافت سخن از پي حركت آهستة هر گام زمان و به هنگامة تعجيل قدمهاي نفس و به دلواپسي حس نهان و به دستار رسولان سوگند كه ترا خواهم خواند به ضيافت سخن و به ديدار كلامي موزون كه از آن نشئه شود ، روح انديشة ما و دهد جان به هر چشمة خشك تا ثمر ، سرزند از باغ تهي و به هر شاخة شك بشكفد چند شكوفه به يقين و به اعجاز الفبا سوگند كه ترا خواهم خواند
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 8:45 توسط شریعت |
توشه ها را بندیم كه فرا سوي زمان حركتي بايد كرد از سرا چشمة عشق به طريق يك رود به سرا منزل درياي حيات بيرقي بايد از الوان بهار و طلوع يك صبح و لب سرخ شقايق در دشت پر نشان از پي ادوار كهن كه سرايد سرمست نغمه اي از دل ديوان بهار و خروشد هر دم كه من از بركه و گندآبة آن الامان مي جويم حركتي بايد كرد از سرا چشمة عشق به طريق يك رود به سرا منزل درياي حيات .
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 8:42 توسط شریعت |
كودك امروز ما كودكِ سر در گُم است كودك بي شيطنت كودكي با كوله باري از غم است آي عمو زنجير باف كودك امروز ما كودك پُر واهمه است كم فروغ و مضطرب كودك پرخاشگر كودك بي حوصله است آي عمو زنجير باف كودك امروز ما نمره هاي بيست را جاي لبخند عروسك هاي خود غافل از شهزاده هاي داستان مي گذارد پُشت هم اين دو غم ، اين سه غم آي عمو زنجير باف كودك امروز ما جاي گربه ، جاي موش جاي كارتون پلنگ صورتي ديده هر شب ، گريه هاي كودكان پا پتي آي عمو زنجير باف كودك امروز ما مي فشارد مشت خود راست كرده پشت خود آي عمو زنجير باف آي عمو زنجير باف كودك امروز ما مي زند فردا زمين جاي توپِ قِل قِلي توپ هاي آتشين آي عمو زنجير باف قفلِ زنجيرت گشا كودك فرداي ماست در كمين سايه ها .
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:18 توسط شریعت |
در زمستاني ملال انگيز و سرد در ميانِ خنده هاي تلخِ درد بعد از آن فصل زوال و مردگي بعد از آن ، تكرارها ، سرخوردگي در نشيمن گاهِ خورشيدِ غروب مي نشينم خسته تر از موجِ آب در كنار ساحلش اينجا جنوب در زمستاني كه مي بارد ز ابرش دانه هاي شرم او مي نشينم لخت و عريان بر سرم ، چند تارِ مو نه من نه مرتاضم نه مرغِ مانده در طوفان من به تكرارِ خروشِ موج مي خندم و ساحل را كه مي خندد به تكرار وجود من ، نظاره مي كنم هرشب و من تكرارِ نسل پيش از اينم .
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:14 توسط شریعت |
تو روزاي پُر هياهو كه فقط غُصه و درده و هواي قلبِ خسته م گاهي گرمِ گاهي سرده اونجا كه تو گُلدونامون يه درختِ پُرِ خاره به خدا تنفسِ تو بوي باغچة بهاره دخترم ، فقط بدون كه برقِ زيباي نگاهت روشني ها رو مياره و قدم هاي صَبورت روي انتظار سختم گُلِ اميد و ميكاره دخترم ، با تو زمستون برا من ، فصلِ بهاره
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:11 توسط شریعت |
وقتي اولين نگاهش ، با نگاهم آشنا شد برا من تولد او ، بهترين لطفِ خدا شد مي دوني تو هر غروبي ، كه فقط غُصه مي بخشه چشماي قشنگش اونجا ، مثِ خورشيد مي درخشه روي انگشتر قلبم ، ً مهساي ً زيباي من بود صورتِ معصوم و پاكش ، هنرِ خداي من بود طفلكي قلبِ شكستَم ، تا كه اخماشو مي ديده ميگه بيچارة مجنون ، برا ليلي چي كشيده مي دوني شيشة عمرم ، توي قلبِ او نشسته بشكنِ قلبش و هركس ، شيشة منو شكسته برا من مُسَكنِ غم ، تو روزاي التهابه توي فقرِ مهربوني ، بهترين طلاي نابهمثِ یه غزل شكفته ، توي شعرِ خاموشِ من
اونكه تا هميشه هستش ، در ميونِ آغوشِ من
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:7 توسط شریعت |
بر تو جز نامِ خليجِ فارس ، كي زيبنده بود غير از اين هر نام باشد ، جز براي خنده بود ؟ با توام اي نيلگون ميراثِ ما ، درياي عشق نامِ نيكت كي نيازش مدرك و پرونده بود نقشه ها از روزگارانِ كهن تا عصرِ ما نامِ تو از پارس گيرد ، شيخ گر بيننده بود آنكه نامت را به قومِ پارسان هم خانه كرد ميلِ خالق او بداند ، ورنه كي زاينده بود ؟ گيرم اينك چند شيخِ نفت خوارِ خيره سر بر تو هر نامي گذارد ، هيچ يك پاينده بود ؟ نام كوروش تنگه هاي نيل را برجَسته كرد اين نشان از همّتِ مردانه و جوينده بود نام تو با نام ايران كهن آغشته گشت كي شتر بر روي دريا رهرو و پوينده بود؟ ديشب امواجت به گوشِ ساحلم آرام گفت : غير از اين ، هر نام آيد ، ياوة گوينده بود .
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 13:48 توسط شریعت |
منم فخرِ اين مِلكِ ايرانْ زميــــن چو ماهِ درخشانِ اين سرزميــن به هر زينتي بَسْ من آراستـــــه خداوندِ ميهن ، خداوندِ ديـــن كرانْ تا كرانه به دريــــا زنـــم به لطف و صفا بوسه ي آتشيـن كجا خاكِ ميهن چو من ديده است نزيبد مرا نغمه هاي حزيــــن به دريا گشودم پَر و بالِ خــــود منم بندرِ افتخـــار آفريـــن به صنعت شدم شهره ي اين جهان به انگشترِ كشورمْ چون نگيـن به نامِ خميني (ره) منــم نامـدار كه اين نامِ او از همـه بهتريــن به ايران بســانِ دژِ مُحكمـــم شهيدانِ منْ خود گواهي بر اين همه يكصدا : زنده ايرانْ زمين االا كُرد و لُر ، تُرك و قومِ عرب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 13:27 توسط شریعت |