با پنجه های داغش
گلویم را می فشارد
دست و پا می زنم
برای خلاص شدن
گرد و خاک
بلند می شود
عابری که عصایش
عرضِ گام هایش را
مین می جویَد
دستمالش را
از روی سر
می آورد مقابل بینی اش
گرد و خاک ، کم کم
می نشیند جای دیگر
حس گرهای عصا
که به من بر می خورد
آلارم می زند :
یعنی ، مین ، خنثی شده
عابر ، دستمالش را بر می گرداند
روی سرش
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:22 توسط شریعت |
شعری از سال های گذشته : درونِ كوچه از شلاقِ گرم آساي خورشيدي كه از اقصي نقاط عرش مي بارد و هر جنبنده اي را محو مي سازد يكي از ساكنين دائم كوچه از آن تيرِ عمودِ برق مي پرسد : كه سايه شاخه اي چند است ؟ يكي آن سوي مي خندد … ![]()
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:56 توسط شریعت |
خورشید
به خیابان های تهران
که خیره می گردد ،
هوای جنوب
کمی تا قسمتی
خنک می شود
با این حساب
بعید نیست
که زمستان
برف هم
ببارد
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:21 توسط شریعت |
پس از مدت ها ، یک غزل : برپا شده امروز ، چه گردابِ عجیبی دریا چه ستم کرد ، به صیادِ نجیبی در تور نهنگ آمده صیادِ نگون بخت ! بُگریز اگر با چَمِ این کار ، غریبی در پشتِ تو فریاد زند شعله ی فانوس سنگینیِ این تور ، تو را داده فریبی این طعمه تو را تور کند ، گر نکِشی پس این نکته شنو از سخنِ مردِ ادیبی آن شیر که گفتند تو را ، شیرِ دگر بود اینجا نبُوَد شیر به جز ، ظرفِ حلیبی فرزندِ خدا هم که تو را نام گذارند جایی نبرندَت به جز ، روی صلیبی
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:27 توسط شریعت |
سلام راستش قصد نداشتم که به این زودی پست جدید بنویسم ولی یه اتفاق غیر منتظره به این پست حالت اورژانسی داد . گاهی وقت ها با خودم فکر می کردم چرا خدا خودشو از دید ما پنهون می کنه ؟ حالا فهمیدم که ظرفیت ما خیلی پایینه فقط ادای آدمای با ظرفیت و در میاریم . گاهی وقت ها فکر می کردم که شمال - جنوب - غرب و شرق فقط تقسیمات جغرافیایی هستند . اما الان فهمیدم که نه خیر تقسیم بندی ظرفیت ها و معرفت ها هم هستند . گاهی وقت ها فکر می کردم برای اینکه کسی رو بزرگ نشون بدی - عیبی نداره اگر کمی خودتو کوچیک کنی . اما الان فهمیدم که این اشتباهه - خیلی که خاطرش پیشت عزیز باشه بهتره کمکش کنی که بزرگ بشه . چون هر چقدر کوچیک بشی بازهم بزرگتر از ظرفیتش هستی . گاهی وقت ها فکر می کردم کسی که توی یه شهر بزرگ زندگی می کنه چیزهای بزرگتری هم یاد می گیره . اما الان فهمیدم که این هم اشتباهه - برای یاد گیری - چشم فقط یکی از الزاماته ولی ظرفیت شرط اوله که ربطی به بزرگی و کوچیکی محل رشد نداره . گاهی وقت ها فک . . . ول کن چرا دارم وقت شما عزیزا رو میگیرم . اینا رو برای اون قناری می گم که تا دیروز هر چه اصرار می کردیم - صداش تا نوک منقارش هم نمی رسید اما امروز فریاد اعتراضش گوش کر و باز می کنه . کاش میدونستم اعتراض به چی . میگفت ما در مقام قضاوت نیستیم - اما نشسته برا خودش بریده و دوخته و پوشیده . اما قسمتی از یک شعر به همین مناسبت : تمام شعرهای شهریورم را دور خواهم ریخت ..... ..... مرداد این جسارت را به من داده بگذار پاییز فصل دل تنگی باشد بهار اشاره ای بیش نیست . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 22:26 توسط شریعت |