نمی دانم چرا موضوع این پست مصادف شد با هفته ی دفاع مقدس آريوبرزن : سردار بزرگ ايران است که با شهامتي در خور ستايش و ماندگار ، لشگر ايران را تا آخرين لحظه در برابر ارتش اسکندر مقدونی نگهداشت و مقاومت نمود و جان سپرد و حماسه اي در تاریخ ایران از خود برجای گذاشت . گونه های اساطیرِ این سرزمین به سرخی می زنند از غروبِ رنگینِ تو که طلوعِ هزاران خورشید را از پسِ قامتِ کوهستانی که هنوز به احترامت پابرجاست نوید می داد ، ، خون تو سردار ! طعمِ تلخ حقارت را شیرین کرد یعنی (هنر نزدِ ایرانیان است و بس) بیست و چند قرن می گذرد ولی هنوز مادران این سرزمین فرزندان خود را به نام تو نمی خوانند ، هرگز ، تندیسی هم به یاد تو بر پا نشد هرچند ، ماندند نام هایی که بر شرافت این ملت تاختند ولی من شعری برای تو می نویسم تا زمزمه کند در گوش فرزندم که : غبار رزمِ تو شش های سرزمینم را زنده کرد
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:7 توسط شریعت |
همه ش بهونه می گیره ، نق می زنه ، چند وقتیه که حسابی بهم ریخته ، هی اینور و اونور سرک می کشه . راستش از اون روزِ اوّل که بهم دادیش ، وضعِ خوبی نداشت ، هنوز دهنش بو شیر می داد که فکر می کرد شیر شده ، نعره می کشید . وقتی هم یه آهو یا غزال یا نمی دونم پرستو ، پروانه یا چیزی تو همین مایه ها می دید ، چیزِ دیگه ای رو نمی دید . یادمِ یه روز یکی از همینا که ادعا می کنن از قوم و خویشاتن و خلاصه تعصبتو بدجوری دارن ، بهش گفت : اگه آدم نشه ، بعداً یه سیخ می کنن یه جاییش . اونم انگشت شصتشو با فاصله ی تقریباً نیم متر گرفت جلو بینیش . حالا پشتش از کی و از چی گرمِ من که نمی دونم ، فقط اینو می دونم که تمومِ بهونه ش تویی ، شایدم این کارا رو می کنه تا توجه تو را به خودش جلب کنه ، خلاصه می ترسم براش حرف در بیارن ، جدی می گم ، اوضاع خیلی بهم ریخته ست . چند روزِ پیش ، یکی از دوستای اورتوپدم می گفت : چند تا دلِ شکسته رو اورده بودن معاینه کنه ، طفلکیا ، برا همشون حرف در اورده بودن . نمی دونم ، دیگه خودت می دونی ، من که میگم بیا دستشو بگیر و ببرش ، بقول قدیمیا : مَهر حلال ، جون آزاد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:20 توسط شریعت |
یادم باشد امشب برای خودم اسفند دود کنم چون با تمامِ بی معرفتی هایم لحظه ای از فکرم بیرون نمی رود ، شب های قدر هم نزدیک است گوش شیطان کَر من بدون اینکه کاری کنم احساس خوبی دارم
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:18 توسط شریعت |
به سادگی هر چه تمام تر من همان گمشده ام در غُربت که تو را می جویم ، می خوانم من در این کُنجِ فراموشی خود توی باغِ برهوتِ ذهنم که به اندازه ی یک غنچه ی نشکفته معمّا دارد بوی پنهانِ تو را می شنوم ، من گُلستانِ تو را نقشی از گوشه ی لبخند خودت می دانم من تو را می جویم می خوانم و به زیبایی لبخند تو سوگند به پا می دارم که تو را در همه ذرات ، عیان می بینم من به خُرسندیِ تو خُرسندم من به سرمستی تو سرمستم من به خود می بالم که در این وسعت بی حد و حصار به تو دل خوش دارم به تو می اندیشم .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 20:1 توسط شریعت |