سال 1387 به سر آمد و 1388 قدم در سرنوشت ما گذاشت ، در حالیکه وقایع تلخ و شیرین شان هنوز فکر مرا به خود مشغول کرده است . جمعی از میان ما رفتند و جمعی به ما پیوستند آنانکه که رفتند ، گاه جسم شان را نیز با خود بردند مثل زنده یاد عادل حلبی نژاد عزیز این شاعر و معلّم و مترجم و منتقد و خطاط اهل بندر امام که بارزترینشان بود، بعضی هم رفتند ولی جسم شان هنوز در معرض دید ماست ، شاید به این دلیل که زخم شان همواره در دل ما تازه بماند ، شاعر جوان و خوش ذوق بندر امام آقای ( ک ) بارزترین شان بود ، در چشم نکته بین ایشان ما مشتی پیر و پتال شده ایم فقط به این دلیل که مثلاٌ شاعران جدید مراکش یا اسپانیا یا جاهایی دیگر که به زبانشان آشنا نیستیم را نمی شناسیم و چسبیده ایم به شاعران خودمان . نمی دانم 10 یا 12 سال دیگر که به سن ما رسید باز هم همین نظر را دارد . دیگر اینکه باران هم به حد نیاز نبارید و من فراموش کردم تا مرثیه ای برای خاک بنویسم . ذوق زده شده بودم چون چند واقعه خوب هم رقم خورده بود . مجوز مجموعه ی جدید شعرم ( واژه های خیس ) صادر شد و در 14 دیماه هم خداوند فرزندی ذکور به جمع ما اضافه کرد که نامش را گذاشتیم ( ایلیا ) . سال 88 بد شروع نشد ، کمی باران بارید ، انجمن ادبی (کار) وابسته به خانه کارگر را راه اندازی نمودیم که قرار است روزهای دوشنبه از ساعت 18 جلساتش در طبقه ی فوقانی داروخانه ی شبانه روزی بندر امام برگزار شود و تمهیداتی دیده ایم تا بتوانیم میزبان تعدادی از شاعران استان و کشور باشیم ، از طرفی هم دیگر مجبور نباشیم بعضی چهره های فرهنگی نمای فرصت طلب را ببینیم . وبلاگ شب نویس ( بهرام مهتابی عزیز ) هم پس از 11 ماه سکوت به حرف آمد و باعث خرسندی دوستان شد . با امید به اینکه ادامه ی سال 88 به خبرهای خوش مزیّن گردد ، شعر زیر را به ایلیای عزیزم تقدیم می کنم : وقتی ، فانوس های انتظار بندر قد می کشیدند تا قایق کوچک آمدنت را به ساحل آغوش خود با لبخندی به استقبال آیند تو در افقِ اشتیاقِ چشم های من پارو زنان می آمدی در حالیکه دو فرشته ی بیم و امید در حنجره ات سرسره بازی می کردند و از حنجره ی من ایلیا شکفت در حالیکه هنوز تا بهار نیمی از زمستان ، مانده بود .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 15:42 توسط شریعت |