سلام و درود بر شما دوستان عزیز - بعد از چند پست جدید یه شعر تقریباٌ قدیمی میذارم . نظر یادتون نره . و اينک با شمايم ، ای شکم سيران مکيده خون هم نوعان من با جام های بی سرانجامی منم صورت به سيلی رنگ کرده منم سنگ صَبور غصه های شب منم سوزان ز خشم شعله های تب به زيرِ سقف خاموش شبی تار و فرشم ، هديه ای از بخشش خار منم همراز غمگين ناله های باد فرامٌش گشته ی انديشه و ياد منم شرم نگاهِ ديده ی صبح در آن لحظه که می آيد شتابان ولی بی هيچ حرفی ، تحفه ای ، بی هيچ فرياد. خدايم را نديدی لحظه ای آيا ؟ نژادم از تبار محنت و درد است ببين امواجِ افکارم نشان ايلِ من آن بيرق زرد است مثال رنگ رخسارم و ميراثم ، زمين بر دست های پاک يک مرد است بخوان از عمق اسرارم. و تو هرگز نمي نوشی ، مگر چرکابه ی جانت و هرگز زير دندانت به جز از لاشه ات طعمی نمی يابی و تن پوشت ، همان الياف آلوده ، ردايی در خور نامت . صدای هلهله می آيد از کوی شما بالا خدايم را نديدی لحظه ای آيا ؟ صدايش را ؟کلامش را ؟و گاهِ انتقامش را ؟ بشارت می دهد هر دم ولی و ذوالفقارش را . 14/10/83
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 9:8 توسط شریعت |
1) دیگر برای سربازی که در جنگ کشته می شود شعر نمی نویسم عیبی ندارد اگر شعرهایم کمتر شود 2) دیگر برای فرماندهی که فرمان آتش می دهد فندک نمی آورم شاید ترک کند
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 11:9 توسط شریعت |