برای قیصر امین پور کوتاه به اندازه عمرش قیصر آن شاعر شیرین سخن اهل جنوب غزل آخر خود را چه غریبانه سرود چهره از ما بگرفت و قدمی سوی بهار با خزان بود مصیبت ، دگر و هیچ نبود تا بگفتم بنشین و نفسی تازه بکن جامه پوشید و به یکباره شتابان بدوید گَردِ راهش که به آرامی به جایش بنشست شاعری رفت و غزل ، چاکِ گریبان بدرید بازِ شاهی که به هر شانه نشستن نکند از سرِ شانه ی او بانگ زد و پرپر رفت مِلکِ صد میرِ ادب مَطلع خود را بسرود : وا مصیبت که از این مِلک چرا قیصر رفت ؟ رودِ کارون ، نفس می زد و با خود می گفت : گرچه مرگش خبری تلخ در این دوران بود لیک در جمع بپا گشته ی شیرین سخنان سخنش نیشکر جلگه ی خوزستان بود روحش شاد
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 18:56 توسط شریعت |