بدانگونه كه مي گفتي نه آنگونه كه مي باشم بدانگونه كه مي ديدي تو را ديگر نمي بينم
نه آنگونه كه مي بودي
مرا ديگر نمي بيني
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 14:31 توسط شریعت |
ديشب از برق نگاهت تا سحر پيچيده ام در ميان بستر گسترده در تنهايي ام زير انبوه نگاه اختران طعنه زن باد مي راند دمادم توسن رسوايي ام من نمي رويَم كنارِ موليان جويي چو گٌل يا نمي گويم غزل تا حافظ و رومي شوم يا چو بادي در ميان گيسوي مه پيكري گاه نرمي سر كنم ، گه قاصد شومي شوم من گريزان گردم از بازيچه هاي كوي عشق تا وراي عاشقي ديوانگي پيدا كنم آه اي ديوانگي ، اي راحت جانهاي درد من دواي درد خود با مرهم فردا كنم نقد ديروزم نگاه نسية امروز تو كار امروزت فرار از ديدة جوياي من باز مي خوانم مكرر زير لب با خود چنين وام فردايت حديث تربت گوياي من اختر گمگشتة شب هاي طولاني و تار در ميان كهكشان خود پسندي و غرور صبح مي آيد دو باره پيش پاي ديده ام طبل بيداري زند بر خفتگان اهل گور
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:38 توسط شریعت |
سالگشت عيد است همه از جشن ولايت گويند نور از سوی زمين تا به ثريا رفته است همه از حب امامت گويند تابش نور به اندازه ی صد هلهله ی خورشيد است چشمه ی شور و شعف جوشيده است روزگاريست که در خلوت خود می گويم : در غدير از چه سخن بايد گفت ؟ صحبت از بخت خلافت نکنم لنگه کفشی که به اين ملک ارزد جبه خاری که به تن کس نکند از پريشانی احوال و بهايش گويد . سالگشت عيد است در چراغانی شهر پشت آن کوچه ی خاموش يقين پير ژوليده شبی می پرسد : نانِِ خشکی چند است ؟ مزد مردی هم نيز ؟ حکمت خلقت دندان در چيست ؟ کوله باری که به اندازه ی صد رخت خلافت ارزد رمز و رازش در چيست ؟ بارها پرسد از آن کاجِ کهن ديده در کوچه کسی رهگذر است ؟ سالگشت عيد است تيغ تف ديده ی ترديد به قلبی نزنيم حرمت آينه ها می شکند .
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 13:18 توسط شریعت |
دو باره شب شد و در عمق جانم مي كشد فرياد همان آواي ديرينه همان گمگشته در اعماق پيداها همان همشكل روياها منم با تلخكاميهاي خود از زهر دوشينه ز بستر مي گريزم چون خيال كفتري در بند افتاده نفس سخت است در سينه مرا با خود ببر تا صبح آدينه تو اي روشن سوار مهرباني ، خصم هر كينه من امشب تا پگاه صبح جمعه بست مي مانم به سبك و رسم اجدادم سبو گر بشكند ، ساقي كشد ، ميخانه بندد ، مست مي مانم كه من از نسل فرهادم بدستم تيشه اي دارم ، كه از ريشه نپرهيزد چو باز خسته مي مانم كه با پستي نياميزد ولي با تلخكاميهاي خود از زهر دوشينه مرا درياب اي روشن سوار مهرباني خصم هر كينه . مرا پندار ، چون هستم مرا پندار .
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 14:53 توسط شریعت |
برای تمام خط و نشون ها
اينك توانِ هسته اي آمد به دامانِ وطن يكبارِ ديگر فتحِ نو كرده جوانان وطن كوروش سپاسْ گوي ما ، لبخندِ كاوه سوي ما حسِ غرور مي كند دشت و بيابان وطن ما تابعِ صلح و صفا ، پيمانِ ما هم با خدا فخرِ دو چندان كرده است ، قومِ مسلمانِ وطن در كيشْ مانْد و مات شد ، شاهِ دغل بازِ سياه از ابتكارِ قلعه و سرباز رقصان وطن صدها قصيده گفته شد ، داني چرا در مدحِ ما ؟ يك بيتِ شعر گفته ايم ، از متنِ ديوانِ وطن مشرق به خود باليده است ، خورشيدِ ايران ديده است شب را گريزان مي كند ، انوار تابانِ وطن نوروز ، شيرين مي شود با كيكِ زردش كامِ ما هر بركه جوشان مي كند ، موجِ خروشان وطن
+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:7 توسط شریعت |