به عمق اندیشه فرو رفته ام
در حالیکه قلمم
در میدان رزم خود
همچون رزمنده ای
که امواج انفجار
او را رها کرده در ساحل تکلیف
به دور خود می چرخد و می چرخد و می چرخد
و پر است اطراف او زِ مین ، زِ مین ، زِ مین
و از اندیشه که بر می خیزم
پاک کنی را می بینم
به روی میز
که نشسته است در ، کمین ، کمین ، کمین
تو رفتی و کوله بارت
پر از غیرت بود
و قمقمه ی خالیت
جرعه جرعه
پر از
بصیرت بود
بندِ پوتینت را که می بستی
می بردند
کفش های دیگرت را
چون
غنیمت بود
تو برگ سفیدی بودی
در کتاب عشق
سرخ گشتی
آنجا که فصل دیگرش
ختم عصمت بود
تفنگ ، گلوله ، تابوت
واژه های شعرهای من
در کتابی که پر از
نشان حیرت بود
سالها گذشت و امروز
دانستم
که چرا
جنگ
فصل نعمت بود
نامه ات که رسید
مچاله بود و سوخته
می گفتند
برگِ آخر یک
وصیت بود
وقتی بیاید
در میان صلح بنشیند
و آن دم
کم سوادی
صلح را با « سین » بنویسد
سلاحی ثبت می گردد
و جنگی پیش می آید
به مناسبت بیست و ششمین سالگرد شهادت شهید محمد صالحی
شهید محمد صالحی در سال 1326 در شهرستان بندر ماهشهر دیده به جهان گشود . وی در کودکی پدر و در نوجوانی مادر خود را از دست داد . فقدان زودهنگام پدر و مادر ، از او که نوجوانی بیش نبود ، مردی خود ساخته ساخت . برای امرار معاش و گذران زندگی به کارهای ساختمانی و بنایی روی آورد . وی به سبب برخورداری از فیزیک مناسب به زودی بعنوان بازیکن ثابت تیم فوتبال پاس بندر ماهشهر در آمد .
او در سالهای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی همگام با مردم ماهشهر در اعتراض به حکومت وقت فعالیت می نمود .با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران او که اکنون دارای همسر و فرزند شده بود ، برای دفاع از تمایت ارضی کشور به جبهه های نبرد اعزام گردید و در عملیات بیت المقدس 2 در سال 1361 در حالیکه خودروی تانکر آب را به خط مقدم هدایت می نمود ، مورد اصابت خمپاره های دشمن بعثی قرار گرفت و به شهادت رسید . پیکر پاکش بدلیل قرار گرفتن در تیررس دشمن تا مدت ها قابل انتقال نبود ، تا اینکه در عملیات بیت المقدس 3 باقیمانده پیکر آن شهید که به مشتی خاکستر تبدیل شده بود به زادگاهش شهرستان ماهشهر منتقل و در گلزار شهیدان به خاک سپرده شد . حسن خلق با خلق و خنده رویی از خوصیات بارز اوست که با نام او عجین گشته .
شعر زیر به قصد قدردانی از ایثار آن عزیز سروده شده . روحش شاد
بــاز مي آيــد بـه يـادم چهـره ی شيــداي تـــو
خاطــراتِ انــدك و گمگشتــه و پيــداي تــو
در ميـــانِ جمـع مِحنَــت ديـدگــان روزگــار
من نديدم مِحنَتي ، كو سر زنـد همتــاي تـــو
از جفاي روزگاران ، هرگــــزت لمسـي نكــرد
دستِ پاكِ خاله ام ، آن مـادرت ، (زهرا)ي تــو
اينك از لطف خدايي ســـر بِنِـه بــر دامنــش
تا كِشِد دستِ نوازش ، بر سر و سيمـاي تــــو
بـر ســـرِ هـر كودكـي بٌـد سايبانــي از پــدر
كس نديده بر سرت ، جز سايــة رويــاي تــو
من شنيدم در جواب پرسشي از حــالِ خــود
بارها گفتي كه بهتر مي شــــود فــرداي تــو
غيـرت و همّت ، دو معجونِ سرشتت گشته بود
تا بخـون غلطـان ببينـم پيكـرِ رعنـاي تـــــو
گفتـــم از خــون و بيـادم آمــد آن روزِ وداع
چند كيسه استخوان ، بوي خوش از صهباي تو
هِجرِ تو دردي به قلبِ خواهــرانــت مي نهــد
التيامــش مي دهــد در نينــوا مــولاي تــو
خالـه ات هـم در نبـودت بـي قراري هـا نمود
خانه ات رفته ولي خـالـي بـديـده جـاي تــو
در عبور از كوچـه هـاي شهـرِ معشورِ1 قديـم
بارهـا ديـدم كـه نـوري آيـد از سينـاي تــو
اي محمد ، عبدِ صالح ، اي شهيدِ راهِ حـــق
اي كه جَنّت سَر زده تا سر زند ارضاي تـــو
1- معشور : نام قديم بندر ماهشهر
در کنار دریا نشسته ام
دومین روز اردیبهشت
در میانِ جنگلِ انبوه از درختان فولاد*
که خمیازه هایشان
تیره می کند
آسمان آبی شهرم را
و به اندازه ای
که دور می کند
پرندگان مهاجر را
به همان اندازه
نزدیک می کند
مهاجرینی را
که می آیند و می روند و می برند
و من در کنار دریا نشسته ام
و به قلاب ماهیگیری ام
که در ماسکِ ماهی خیره مانده به لاشه ی نیمه جان یک فلامینگو
فرو رفته
می نگرم
* تاسیسات آهنی منطقه ویژه اقتصادی پتروشیمی
![]()
پلکهايم را به تمنا گشوده ام
در مقابل اخم بی کران کوير
اين گستره ی شورِ تهی از شور
در زير بارش اسيد گونه ی ذرات آفتاب
و رقص ديوانه وار خاک
و انتظار می کشم
لبخندی را که شايد
در واپسين لحظات تکرار يک شروع
در انتهای افق
نقش گيرد
و سپس تاريکی
اين نماد وحشت
با نوازشی نسيم گونه
لذت تماشای نواميسش را
به کام پلک هايم بچشاند
و باز به تقاص يک پلک بر هم زدن
اخم بيکرانه ی کوير را
به تحمل بنشينم
در ابتدای روز .
تصویر زندگی
زندگی رنجی به کوتاهی یک کابوس است
زندگی قابی ا ز عکس من و توست
من اگر یک دم از یاد تو غافل نشوم
تو از احوالم اگر یک دم غافل نشوی
تو اگر سنگ ، میانِ رهِ من برداری
من اگر چاهِ سرِ راهِ تو را پر بکنم
نه تو در چاه ، فرو می افتی
نه من از سنگ ، ستم می بینم
زندگی حاصلِ جمع ِ من و توست
زخم در سینه
بلوغِ اخمْ در ابرو
لباس از تنْ برون آورده خود را می کشد هر سو
که هر چه هست
شبرنگ است و شب
رنگی نمی بیند
و در پای هزاران گنج
رنجی کو ؟
کلنگی را نمی بیند
فغانِ رنجْ دیده ، مردِ عریانیست
که از حلقوم تاریک شبی پر بغض می آید :
چه کس گفتا بدون رنج گنجی بر نمی آید
بیا کینجا همه گنج است در دست و
نشانِ پینه پیدا نیست
بیا کینجا اگر سنگ است
سهمِ پای لنگ است
مگس هم جز بروی چشم نابینا نمی آید .
تو ای مردِ لباس از تنْ برون آورده دور از باورت امشب
برو ره سوی قبرستان بگیر اینک
که در جایی کلنگی نیست جز در آن سکوتستان
برو جانِ برادر کار کم مزد است
سگ گله که می بینی
خودش همکاسه ی دزد است
برو جانِ برادر کار کن اما مگو گنج
تو را هرگز نباشد بهره غیر از محنت و رنج
بدون شک شناخت دقیق و سیر مو شکافانه در فرهنگ ، آداب ، سنن و باورهای نیاکانمان ، می تواند همچون چراغی فروزان ، ما را برای رسیدن به جامعه ای ایده آل که برازنده ی وارثان درخشان ترین تمدن شناخته شده بشریت است ، یاری نماید .
از این روی سعی گردیده در این مقاله ، از تاریخ ایران باستان ، چند سطری استخراج شده و در اختیار خوانندگان محترم این نشریه قرار گیرد . امید است با تعمقی بیشتر ، گامی در راه رسیدن به جامعه ای در شان و منزلت ایران زمین برداریم .
آنچه که از مطالعه ی کتب تاریخی آشکار می شود ، این است که ایرانیان باستان در هزاران سال قبل از میلاد مسیح (ع) ، علاوه بر برخورداری از متمدن ترین منشور اخلاقی ( با معیارهای امروزی ) مرزبندی شدیدی بین هنجارها و ناهنجارها ، بدی و خوبی ، خیر و شر قائل بودند . علاوه بر آن ، آنان با شناخت دقیق از فلسفه ی خلقت و آگاهی از وجود اراده ای مافوق اراده ی بشر بر جهان و هدف مند بودن آن ، هر کنشی را دارای واکنشی می دانستند .
آنان بخوبی و به شکلی اعجاب انگیز در آن برهه از تاریخ دریافته بودند که عوامل انحطاط و فروپاشی جوامع ، بطور حتم ریشه در رفتار و کردار اجزاء آن جامعه دارد . شناختی که پس از هزاران سال اقوام دیگر قادر به فهم و درک آن نبودند و در نهایت به سرنوشتی گرفتار شدند که قرآن کریم سرگذشت آنان ( اقوام لوط ، ثمود ، عاد ، نوح و ... ) را بشکلی زیبا برای عبرت سایرین بیان نموده است .
استاد عبدالعظیم رضایی مورخ معاصر ، در کتاب تاریخ ده هزار ساله ی ایران جلد اول صفحه 94 در این خصوص می گوید :
{ بنا بر مندرجات زند اوستا مهمترین گناهان کبیره ( در ایران باستان )عبارتست از : بی عفتی ، خست ، خودخواهی ، آز ، ربا خواری ، رشک و حسد ، حق ناشناسی ، غرور ، خودبینی و خود پسندی ، دروغگویی ، جادوگری ، کلاهبرداری ، اعتقاد به خرافات ، پیمان شکنی ، بیدادگری ، دزدی ، کینه توزی ، خشم ، افترا ، سخن چینی ، تنبلی ، بیعلاقگی نسبت به امور خانواده و اجتماع ، بیوفائی ، بت پرستی ، ستمگری نسبت به حیوانات ، ریاضت کشی ، گدائی ، فحشاء ، زنا ، لواط ، عدم رعایت مقررات بهداشتی ، خودکشی ، قتل نفس ، گریه و زاری برای مرده و تعمد در خودداری از کسب دانش و معرفت . }
ایرانیان باستان علاوه بر شناخت این صفات و تقسیم آنها به دو قطب خیر و شر ، به خوبی درک کرده بودند که در نهاد هر انسان نیروی بالقوه ای به نام اراده نهفته است که این نیرو چنانچه به کار گرفته شود می تواند به فرد این اختیار را بدهد که در مقابل بدی ها ایستادگی کرده و یا تسلیم آنها شود . و اراده ی انسانها را قوی تر از امیال نهفته در وجود آنان می دانستند .
در نتیجه این ما هستیم که می توانیم اراده و خواست خود را در مسیری هدایت کنیم که هم خود به آرامشی مقدس و ابدی رسیده ، هم لبخندی جاوید را بر لب های نسل های پس از خود ترسیم نماییم .
ما می توانیم و باید وارثان خوبی برای نیاکان خود باشیم .
برای قیصر امین پور
کوتاه
به اندازه عمرش
قیصر آن شاعر شیرین سخن اهل جنوب
غزل آخر خود را چه غریبانه سرود
چهره از ما بگرفت و قدمی سوی بهار
با خزان بود مصیبت ، دگر و هیچ نبود
تا بگفتم بنشین و نفسی تازه بکن
جامه پوشید و به یکباره شتابان بدوید
گَردِ راهش که به آرامی به جایش بنشست
شاعری رفت و غزل ، چاکِ گریبان بدرید
بازِ شاهی که به هر شانه نشستن نکند
از سرِ شانه ی او بانگ زد و پرپر رفت
مِلکِ صد میرِ ادب مَطلع خود را بسرود :
وا مصیبت که از این مِلک چرا قیصر رفت ؟
رودِ کارون ، نفس می زد و با خود می گفت :
گرچه مرگش خبری تلخ در این دوران بود
لیک در جمع بپا گشته ی شیرین سخنان
سخنش نیشکر جلگه ی خوزستان بود
روحش شاد

